تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
جنگ گرديد ونيم جانى بيش نمانده ، وما وشما در جنگ ومردان جنگى برابريم وهر دو از دودمان عبد مناف ويكى از ما بر ديگرى برترى ندارد واگر هم دارد نبايد بدان ارجمندى را خوار وآزادى را بنده گرداند . والسلام . چون عبد اللَّه بن عقبة نامه را بأمير عليه السّلام رسانيد وحضرت آن را بگشود وقرائت فرمود بخنديد وگفت : شگفتم مىآيد از معاوية ونامهء أو وخديعت ومكرى كه خواهد با من بكار برد ، پس كاتبش عبيد اللَّه بن أبي رافع را پيش خواند وفرمود پاسخ نامه اش بنويس : أمّا بعد « اين كه گفته اى اگر مىدانستيم كار جنگ بدين حدّ خواهد رسيد هيچيك بان تن در نمىداديم » همانا كه اين جنگ را نهايت وسرانجامى است كه كه هنوز بدان نرسيده أيم ، واگر من در راه ذات حق هفتاد بار كشته وزنده شوم از سختگيرى وكوشش در راه خدا وجهاد با دشمنان خدا بر نخواهم گشت . وأمّا آنكه گفته اى « هواي ما بر خرد ما چيره شد واينك وقت آنست كه از كردهء پيش نادم ودر راه اصلاح آينده باشيم » همانا كه من از دائرهء فرمان خرد پاى بدر ننهادم واز كردهء خود پشيمان نيستم . أمّا اين كه « شام را از من طلب كرده اى » همانا كه من كسى نيستم كه امروز بدهم بتو آنچه را كه ديروز تو را از آن بازداشتم - چه در ديروز استحقاق آن نداشت وامروز هم بر آن حال باقي است - . أمّا اين كه گفته اى « جنگ عرب را خورده ودر چنگش نيم جانى بيش نمانده » آگاه باش هر كه را حق در ربود وخورده وسترده است رخت بدوزخ كشد . أمّا آنكه گفته اى « در جنگ وسپاه جنگى يكسانيم » درست نيست چه تو به شكّ وترديد در كار خود استوارتر وگذرانده تر از من كه به علم ويقينم نيستى ، ومردم شام در اكتساب دنيا حريصتر از مردم عراق در كسب آخرت نيستند . أمّا اين كه گفتى « ما فرزندان عبد منافيم » آرى همهء ما فرزندان يك پدريم ولى اميّة پدر جدّ تو بمنزلت هاشم پدر جدّ من نيست ، وحرب جدّ تو به مرتبت