تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
معاوية در اين خيال افتاد ودر خاطر نهاد كه نامه اى بأمير عليه السّلام نويسد واز حضرتش بحيلت وخديعت ومكر درخواست كند كه ايالت شام را - كه پيش از اينهم از وى خواسته بود - بدو واگذار كند ووى را از بيعت معاف بدارد ، باشد كه از اين درخواست دو دلى در علي روى دهد ورقّتى بىاساس بوى دست دهد كه در دام فريب معاوية افتاده ، دست از كارزار بردارد . سپس مكنون خاطرش را به عمرو عاص مكشوف داشت عمرو از بلاهت وى بر عقلش بخنديد وگفت : اى معاوية تو كجا تا توانى علي را فريب دهى معاوية گفت : مگر من واو هر دو از دودمان عبد مناف نيستيم گفت : آرى ولى ايشان را رتبت وفضيلت نبوّت است وتو را نيست - يعنى أمير عليه السّلام از مشكاة نبوّت اقتباس معارف حقهء إلهيّة كرده است وهيچگاه أهل نبوّت ووحى گول مردم نخورند ، چه در تمام صفات انسانيّت از ديگران بهتر وبرترند ودر هوش وزيركى سرور وسر آمد وبالاتر از همه هستند - وبا اين همه اگر خواهى نامه اى بنويسى بنويس ( تا صدق گفتارم بر تو روشن آيد ) . معاوية نامه اى نوشت وعبد اللَّه بن عقبة را كه از قبيلهء سكاسك بود با نامه بسوى أمير عليه السّلام گسيل داشت مضمون نامه اش اين كه : أمّا بعد اگر ما وشما مىدانستيم كه جنگ كار را بدين غايت وخونريزى را بدين نهايت مىرساند هيچگاه بان اقدام نمىكرديم ولكن نفوس هر دو ما بر عقول ما غلبه كرد - يعنى بخواهش نفساني واز روى هوا وهوس آتش جنگ بر افروختيم وبفرمان خرد ساز جنگ نكرديم - واكنون وقت آن هست كه از گذشته پشيمان شويم ودر پى اصلاح آينده برآييم . وپيش از اين از شما خواستيم كه ايالت شام را بمن واگذار واز بيعت وطاعت معافم دار ولى شما از خواستهء من سرباز زديد ونپذيرفتيد وآنچه را كه از من باز داشتيد خداوند بمن عطا فرمود ، واكنون نيز همان خواستهء پيش را خواهانم كه تو از بقا نخواهى مگر آنچه را كه من خواهم ، واز فنا نمىترسى مگر آنچه كه من مىترسم سوگند بخدا كه لشكريان نابود شدند ومردان جنگى از بين رفتند ، وعرب طعمهء