تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
پس بگفت آن نو مسلمان وليّ از سر مستىّ ولذّت با عليّ كه بفرما يا أمير المؤمنين تا بجنبد جان بتن همچون جنين باز گو اى باز پر افروخته با شه وبا ساعدش آموخته باز گو اى باز عنقا گير شاه اى سپاه اشكن بخود نى با سپاه امّت وحدى يكىّ وصد هزار باز گو اى بنده بازت را شكار در محلّ قهر اين رحمت ز چيست اژدها را دست دادن كار كيست گفت من تيغ از پى حق مىزنم بندهء حقّم نه مأمور تنم شير حقّم نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گوا من چو تيغم وآن زننده آفتاب ما رميت إذ رميت در حراب رخت خود را من زره برداشتم غير حق را من عدم انگاشتم گفت أمير المؤمنين با آن جوان كه بهنگام نبرد اى پهلوان چون خدو انداختى بر روى من نفس جنبيد وتبه شد خوى من نيم بهر حق شد ونيمى هوا شركت اندر كار حق نبود روا گفت من تخم جفا مىكاشتم من ترا نوعي دگر پنداشتم تو ترازوى أحد خود بوده اى بل زبانه هر ترازو بوده اى من غلام آن چراغ شمع خو كه چراغت روشنى پذيرفت ازو عرضه كن بر من شهادت را كه من مر تو را ديدم سرافراز ز من قرب پنجه كس ز خويش وقوم أو عاشقانه سوى دين كردند رو أو بتيغ حلم چندين خلق را وا خريد از تيغ چندين حلق را تيغ حلم از تيغ آهن تيز تر بل ز صد لشكر ظفر انگيزتر