در زمان انداخت شمشير آن علي
كرد أو أندر غزايش كاهلي
گشت حيران آن مبارز زين عمل
از نمودن عفو ورحم بىمحل
گفت بر من تيغ تيز افراشتى
از چه افكندى مرا بگذاشتى
آن چه ديدى بهتر از پيكار من
تا شدى تو سست در آشكار من
آن چه ديدى كه چنين خشمت نشست
تا چنين برقي نمود وباز جست
آن چه ديدى كه مرا زان عكس ديد
در دل وجان شعله اى آمد پديد
آن چه ديدى بهتر از كون ومكان
كه به از جان بود وبخشيديم جان
در شجاعت شير ربّانيستى
در مروّت خود ندانم كيستى
در مروّت ابر موسايى به تيه
كامد از وى خوان ونان بىشبيه
اى علي كه جمله عقل وديده اى
شمّه اى وا گو از آن چه ديده اى
تيغ علمت جان ما را چاك كرد
آب علمت خاك ما را پاك كرد
باز گو دانم كه اين اسرار هوست
ز ان كه بىشمشير كشتن كار اوست
باز گو اى باز عرش خوش شكار
تا چه ديدى اين زمان از كردگار
چشم تو ادراك غيب آموخته
چشمهاى حاضران بر دوخته
راز بگشا اى عليّ مرتضى
اى پس از سوء القضا حسن القضا
يا تو واگو آنچه عقلت يافته است
يا بگويم آنچه بر من تافته است
از تو بر من تافت چون دارى نهان
مىفشانى نور چون مه بىزبان
ليك اگر در گفت آيد قرص ماه
شب روان را زودتر آرد براه
از غلط أيمن شوند واز ذهول
بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
ماه بىگفتن چو باشد رهنما
چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
چون تو بابى آن مدينه علم را
چون شعاعى آفتاب حلم را
باز باش اى باب بر جوياى باب
تا رسند از تو قشور اندر لباب
باز باش اى باب رحمت تا ابد
بارگاه ما له كفوا أحد
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة — صفحة 112
مساهمون: حبيب الله الهاشمي الخوئي
ص١١٢