كوههاست ، ولى داروى عاشقى هيچگاه نروييده است .
خداوند از او خشنود باشد . - م
امام يافعى در روض الرياحين ص 378 و به تبع او نبهانى در جامع كرامات اوليا ص 97 دربارهى او مىنويسند : از بعضى زنان صالح نقل شده كه شعوانه فرزندى را شير داد و او را به بهترين صورت تربيت كرد . وقتى پسر بزرگ شد گفت : اى مادر ! از تو مىخواهم مرا به خداى سبحانه و تعالى ببخشى . شعوانه گفت : اى پسر ! مصلحت نيست كه تو بهسوى پادشاهان و رؤسا به روى ، بهتر است اهل ادب و پرهيزكارى را انتخاب كنى . و اى پسرم تو جوانى ناآزمودهاى . نمىدانى چه از تو مىخواهند و آنچه در خورد تو نيست را هم نمىشناسى . پس پسر ساكت شد و ديگر چيزى نگفت .
روزى پسر براى جمعآورى هيزم به كوه رفت و با او چهارپايى بود . چون به ميانهى كوه رسيد از چهارپا پايين آمد و مشغول جمع كردن هيزم شد . آنها را در ريسمانش مىنهاد تا پشتهاى مىشد و با طناب آنها را به هم مىبست . براى حمل پشتهها به جستوجوى چارپا برآمد ، اما او را نيافت و درندهاى را ديد كه چارپا را دريده است . پس دستش را بر پشت درنده گذاشت و به او گفت : اى سگ خدا ! به حق آقايم اين هيزم را بار تو مىكنم ، همانطور كه تو بر چهارپاى من تعدى كردى . پس هيزم را بر پشت او نهاد و افسار به دهان او بست و حيوان ، تابع امر او شد تا به در خانهى مادر رسيد . در را كوفت . شعوانه گفت : كيست ؟ گفت : فرزند تو كه نيازمند رحمت خدا رب الارباب است . پس شعوانه در را گشود و چون هيزم را بر پشت شير ديد گفت : پسرم اين چيست ؟ پس پسر قصه را به تمامى نقل كرد و شعوانه از شنيدن آن دلشاد شد و دانست كه خداى جلّ جلاله به او عنايت كرده و او را براى خدمت به خود برگزيده است . پس به او گفت : اى پسرم اكنون شايستگى خدمت ملوك را يافتهاى برو كه تو را به خداى عزّ و جلّ بخشيدم و تو امانت من نزد او هستى . پس با او وداع نمود و او را دعا كرد . پس اين ابيات را خواند :
جعل الرضا لسباقه ميدانا * فجرى و أطلق من يديه عنانا
فتقدم السباق فى غسق الدّجى * يطوى القفار و يطلب الاوطانا
هجر الخلائق و العلائق فى رضا * محبوبه و تجنّب الاخوانا
شرب الظمأ حتى تعطش قلبه فغدا * و راح من الظّمأ ريّانا
رضاى او را مىدانى براى مسابقه قرارداد ، پس در آن ميدان حركت كرد و عنان را از دو