تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
( 1 ) پس از مدتى به منطقهء خيبر رسيديم و يك روز در قلعهء شق و يك روز در نطاة مانديم و بعد به كتيبه رفتيم و چون در آنجا خيلى راحت بوديم ، چند روزى در كتيبه اقامت كرديم . از همانجا پسر عمويم عبد الله بن سهل به شق بازگشت و مدتى او را نديدم . نگران شدم و به جستجوى او در شق رفتم ؛ ولى اثرى از او نديدم . در آنجا از چند نفر پرس‌وجو كردم كه بعضى گفتند : پس از غروب خورشيد از اينجا عبور كرد و مىخواست به نطاة برود . به نطاة رفتم و جستجو مىكردم تا اينكه غلامى به من گفت : بيا تا تو را راهنمايى كنم ! به دنبال او حركت كردم تا به كنار نهرى رسيدم كه آب بدبويى در آن جمع شده بود . آنجا ايستاد و گفت : رفيق تو در همين نهر افتاده است . من وارد نهر شدم و ديدم كه پسر عمويم كشته شده و جنازه‌اش در آنجا انداخته شده است . از چند يهودى كمك خواستم و جنازه‌اش را از نهر خارج كردم و آن را كفن كرده و دفن نمودم . سپس به سرعت به مدينه بازگشتم و ديدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قصد انجام عمرهء قضا را دارد . ( 2 ) خويشاوندان خود را از قتل عبد الله بن سهل آگاه ساختم . برادر مقتول ، عبد الرحمن بن سهل كه جوان‌تر از من بود ، به شدت از مرگ برادرش گريه مىكرد . سى نفر از خويشاوندان ما نزد آن حضرت رفتند كه بزرگ‌ترين آنها برادرم حويّصه بن مسعود بود . پس از آنكه دور آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله نشستيم ، عبد الرحمن بن سهل گفت : اى رسول خدا ، همانا برادرم به قتل رسيده است . . . پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود : بزرگتر فاميل حرف بزند ! من شروع به صحبت كردم ؛ امّا بازهم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : بزرگتر از خودت را مقدم بدار كه حرف بزند ! برادرم ، حويّصه كه بزرگتر از ما بود ، صحبت كرد و گفت : گمان ما اين است كه يهوديان او را كشته‌اند . سپس من تمام ماجرا را براى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله تعريف كردم . بدنبال آن پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نامه‌اى به يهوديان خيبر نوشت و يادآور شد كه اين فرد در منطقهء شما به قتل رسيده است ؛ و بايد ديهء او را پرداخت كنيد . آنها جواب نامه را نوشتند و به خدا قسم خوردند كه او را نكشته‌اند و قاتل او را نمىشناسند « 1 » . ( 3 ) رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به حويّصه و محيصه و عبد الرحمن و كسانى كه با آنها بودند ، « 2 » فرمود : دو شاهد ديگر غير از خودتان بياوريد . گفتند : اى رسول خدا ، ما دو شاهد غير از خودمان نداريم . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : پس پنجاه نفر از شما بايد قسم بخورند تا ديهء آن را بدهيم . گفتند : اى رسول خدا ، چگونه بر چيزى قسم بخوريم كه آن را نديده‌ايم ؟ !
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 3 ، ص 370 و واقدى خلاصهء آن را ذكر كرده است . ( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 714 .
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 96 | الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي / حسينعلى عربى