رهسپار شديد ، بررسى كنيد و به كسى كه اظهار اسلام كرد نگوييد مؤمن نيستى تا از سرمايهء ناپايدار دنيا غنيمتى به دست آوريد ، زيرا غنيمتهاى بسيار نزد خداست . شما نيز پيش از اين چنين بوديد و خداوند بر شما منت نهاد ، بنابراين بررسى كنيد كه خدا به كردارتان آگاه است .
( 1 )
دو سريّه به هوازن
واقدى به سند خود از سلمة بن اياس نقل مىكند : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ابو بكر را فرماندهء ما كرد و او را به سريّهاى فرستاد . ما شبانه بر عدهاى از افراد قبيله هوازن در نجد حمله كرديم و شعار ما اين بود : امت أمت ؛ بكش بكش . در آنجا من با دستان خودم هفت نفر از آنها را كه متأهل و خانهدار بودند ، كشتم . و اين سريه در شعبان سال هفتم هجرى بود .
( 2 ) در ادامه مىنويسد : در همين زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عمر را هم به اتفاق سى نفر به سوى بقيهء قبيلهء هوازن
هامش
- البته آنچه كه وى موافقتر و متناسبتر مىداند بايد نسبت به آيات سابق باشد كه مىفرمايد :« وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ »؛ هيچ مؤمنى مجاز نيست كه مؤمن ديگر را به قتل برساند مگر به اشتباه و خطا . اگر كسى به خطا مؤمنى را كشت بايد بردهء مؤمنى را آزاد كند و خونبهايى به خانوادهء مقتول بدهد ، مگر آنكه آنها ببخشند و اگر مقتول از دشمنان و او با ايمان بود فقط بردهء مؤمنى را بايد آزاد كند ؛ نه نسبت به آيهء ديگر كه مىفرمايد : « اى كسانى كه ايمان آوردهايد هرگاه براى جهاد در راه خدا به راه افتاديد تحقيق كنيد . . . » كه در اينجا هيچ توافق و تناسبى نيست .
شيخ طوسى از ابو زيد خبرى را همانند خبر اسامه نقل كرده است كه منسوب به أبى الدرداء مىباشد . و اين چيزى است كه طبرى آن را در جامع البيان نقل كرده است سپس شيخ طوسى در ج 3 ، ص 290 - 291 مىنويسد : هر كدام از عواملى كه گفته شد مىتواند شأن نزول آيه باشد و خبر اسامة را نياورده است .
اما مرحوم طبرسى در مجمع البيان ابتدا خبر اسامه را نقل كرده است و به خبر ابو الدرداء اشاره كرده و در آخر گفته است :
فرماندهء اين سريّه مقداد بوده است . سپس از ابن اسحاق و واقدى نقل كرده است : اين آيه در شأن محلّم بن جثّامهء ليثى نازل شده است كه با عامر بن أضبط اشجعى دشمنى ديرينه داشت . پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله او را به سريّهاى فرستاد و او در اين سريهء أشجعى را ديد .
أشجعى همانند مسلمانان سلام كرد ؛ اما ليثى توجهى نكرد و تيرى به سوى او پرتاب كرد و او را كشت .
آنگاه پيش پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله آمد و از وى درخواست كرد كه برايش طلب استغفار كند ؛ اما پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : خداوند تو را نبخشد ! او در حالى كه گريان بود از پيش آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله بازگشت و پس از هفت روز از دنيا رفت . او را دفن مىكردند ؛ امّا زمين او را بيرون مىانداخت ؛ جريان را به اطلاع رسول الله صلّى اللّه عليه و آله رساندند . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : زمين افرادى را كه بدتر و شرورتر از او بودهاند را قبول مىكند ، اما خدا براى آنكه عظمت حرمت يك مسلمان را نشان دهد ، به زمين دستور داده است كه او را قبول نكند و آنگاه آيه نازل شد .
و علامهء طباطبايى در الميزان ، ج 5 ، ص 45 ، وجوه مختلف را از الدر المنثور نقل كرده و گفته است : قسم خوردن اسامه و عذر خواهى وى از على عليه السّلام به خاطر سرپيچى از دستورات وى در جنگ معروف است و در كتابهاى تاريخى ذكر شده است . و همين را سبب ترجيح خبر اسامه بن زيد بر خبرهاى ديگر مىداند . ابن اسحاق هم خلاصه خبر را در سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 271 نقل كرده است .