( 1 ) ابن حجر « 1 » و ابن اثير « 2 » و ابن عبد البر « 3 » نقل كردهاند كه او دو نماينده [ كه شايد پسرانش : حبيش و حليس بودهاند . ] به سوى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله فرستاد .
هنگامى كه آنان نزد آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله رسيدند ؛ گفتند : ما فرستادگان اكثم بن صيفى هستيم . او مىخواهد بداند چه كسى هستى و چه ادعايى مىكنى و چه آوردهاى ؟ فرمود : من محمد بن عبد الله هستم و ادعا مىكنم كه بندهء خدا و رسول او هستم . و سپس اين آيه را خواند :
« إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ »
« 4 » همانا خداوند به عدل و احسان و پرداخت حق خويشاوندان دستور مىدهد و از فحشاء و منكر و فساد نهى مىكند . همانا شما را موعظه مىكند تا شايد كه متذكر شويد .
( 2 ) آنگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به او نوشت : « از محمد رسول خدا به اكثم بن صيفى . خدا را سپاس مىگزارم كه به من امر فرموده است ، بگويم : لا إله الا الله . و به مردم دستور داده است كه اين را بگويند . تمام خلايق ، بندهء اويند و تمام امور به دست اوست . اوست كه بندگان را خلق مىكند و مىميراند و اوست كه دوباره آنها را زنده مىكند و بازگشت همه به سوى اوست . او شما را به آداب رسولان ادب مىكند و در مورد خبر عظيم از شما سؤال مىكند و به زودى از خبر بزرگ آگاه خواهيد شد » .
پس از آنكه فرستادگان با نامه برگشتند ، از پسرش پرسيد : پسرم چه ديدى ؟
گفت : او را ديدم كه به رفتار پسنديده فرمان مىدهد و از رفتار بد نهى مىكند .
( 3 ) اكثم بن صيفى ، بنى تميم را جمع كرد و گفت : اى بنى تميم ، سن من بالا رفته و به درد پيرى گرفتارم كرده است . اگر خوبى از من ديدهايد ، آن را بگوييد و اگر بدى از من ديدهايد ، مرا يارى كنيد كه دنبالهرو حق باشم . همانا پسرم بازگشته است . او با اين مرد صحبت كرده و ديده كه به نيكى فرمان مىدهد و از بدى نهى مىكند و به رفتار نيكو و پسنديده فرمان مىدهد و از رفتار بد نهى مىكند و افراد را به پرستش خداى يگانه فرامىخواند و از اينكه به بتها و به آتش قسم خورده شود ، نهى مىكند و مىگويد كه رسول خدا است و قبل از او هم رسولان صاحب كتاب بودهاند .
( 4 ) همانا سزاوارترين مردم براى يارى و مساعدت محمد ، در اين راهى كه در پيش گرفته ، شما هستيد .
اگر آن چيزى كه شما را به آن فرامىخواند حق باشد ، به سود شماست و اگر باطل باشد ، شما سزاوارترين
هامش
( 1 ) . در كتاب الاصابة در شرح حال اكثم .
( 2 ) . اسد الغابة ، ج 1 ، ص 112 .
( 3 ) . الاستيعاب ، شرح حال احنف بن قيس تميمى .
( 4 ) . نحل ( 16 ) ، 90 .