( 1 ) ابن اسحاق مىنويسد : بنى ضبيب در وادى مدان از ناحيهء حرّة و در جانبى كه سيل از طرف مشرق مىآيد ساكن بودند . . . مسلمانان به مدان رسيدند و بنو ضبيب كه از حضور آنها مطلع شده بودند ؛ سوار مركب شده و به سپاهيان اسلام نزديك شدند . از جملهء اين افراد ، حسّان بن ملّة ضبيبى بود كه قبلا با دحية رفاقت و آشنايى داشت و به او سورهء ام الكتاب ( حمد ) را ياد داده بود .
آنان وقتى كه مقابل سپاه اسلام رسيدند ، حسّان پيش رفت و اعلام كرد : ما قومى مسلمان هستيم . يكى از سپاهيان ، آنها را نزد زيد بن حارثه برد . حسان به زيد گفت : ما مسلمان هستيم . زيد گفت : پس بايد بتوانيد ام الكتاب را بخوانيد . حسان ام الكتاب را خواند . پس از آن زيد بن حارثه گفت : در ميان سپاه اعلام كنيد : همانا خداوند سرزمين و جان و مال اين قوم را بر ما حرام كرده است ، مگر كسى كه درصدد خيانت و فريب باشد و سپاهيان را از ورود به منطقهء آنها نهى كرد . سپس ضبيبىها به سوى قوم خود بازگشتند .
آنگاه پس از مقدارى استراحت به سوى رفاعة بن زيد در كنار چاه كراع ربّه كه در پشت دشت ليلى قرار داشت ؛ حركت كردند . آنها هنگامهء صبح به آنجا رسيدند . حسّان بن ملّة به رفاعة گفت : تو در اينجا مىنشينى و شير بز مىنوشى ، در حالى كه قبيلهء جذام را با نامهاى كه برايشان آوردى ، فريب دادى ؟ ! و الان زنان قبيلهء جذام اسير شده و اموالشان مصادره شده است ؟ !
( 2 ) رفاعة با شنيدن اين خبر به سرعت سوار شتر خود شد و با همراهانش حركت كرد . آنان پس از سه شب به مدينه رسيدند و مستقيم به مسجد رفته و بر رسول خدا وارد شدند . آن حضرت وقتى كه آنها را ديد ، اشاره كرد كه نزدش بروند . وقتى كه پيش آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله رفتند ، رفاعه نوشتهاى را به او داد .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نامه را به جوانى كه نزديك او بود داد و فرمود : اى جوان آن را با صداى بلند بخوان . پس از آنكه نامه را خواند ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فهميد كه اين همان نامهء خودش به قبيلهء جذام است . آنگاه آنها او را از جريان با خبر كردند . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : حال با كشتهها چه كنيم ؟ همگى ساكت شدند ، براى همين آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله دوباره سؤال خودش را مطرح كرد .
ابو زيد بن عمر گفت : اى رسول خدا ، زنده را آزاد كن و ما كشتهها را ناديده مىگيريم .
( 3 ) پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود : ابو زيد درست مىگويد ، پس رو به على عليه السّلام كرد و فرمود : به همراه آنها برو اى على ! على عليه السّلام فرمود : زيد از من اطاعت نخواهد كرد اى رسول خدا ! فرمود : شمشيرم را بگير و به عنوان نشانى با خود داشته باش . على عليه السّلام فرمود : اى رسول خدا ، مركبى ندارم كه بر آن سوار شوم . « 1 »
يكى از آنها گفت : اين شتر مال تو باشد . پس همگى سوار شدند و حركت كردند .
زيد بن حارثه ، رافع بن مكيث را به عنوان بشارت دهنده بر ناقهاى غنيمتى سوار كرده و به سوى رسول
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 161 - 164 .