( 1 ) پرسيد : آيا اهل فريب و نيرنگ هم هست ؟
گفتم : نه . ما با او در حال صلح هستيم ، أمّا از نيرنگ او در امان نيستيم !
سپس گفت : از تو پرسيدم كه نسب او در ميان شما چگونه است ؟ تو گفتى كه او داراى نسب أوسط مىباشد . بدان كه خداوند پيامبرانش را از ميان چنين خاندانى برمىگزيند و جز از طبقهء أوسط كسى را به پيامبرى انتخاب نمىكند . و از تو پرسيدم : آيا فردى از خاندانش چنين حرفهايى را مىزده است تا وى خود را به او تشبيه كند و تو گفتى : نه .
و از تو پرسيدم : آيا داراى مقامى بوده است كه آن را از او گرفته باشيد و الان خواسته باشد كه با اين سخنان آن را بازپس بگيرد ؟ و تو گفتى : نه .
( 2 ) و از تو در مورد پيروانش سؤال كردم و تو گفتى كه مستضعفان و مسكينان و جوانان و زنان از وى پيروى مىكنند و در طول تاريخ هم اين گونه بوده است .
و از تو سؤال كردم كه آيا پيروانش او را دوست دارند و با او ملازم هستند يا اينكه او را تنها مىگذارند و از او جدا مىشوند ؟ تو گفتى كه تا كنون هيچ يك از پيروانش از او جدا نشدهاند . و اين به خاطر آن است كه وقتى حلاوت ايمان در قلبى داخل شود ، از آن خارج نمىشود !
و از تو سؤال كردم كه آيا اهل فريب و نيرنگ هست ؟ گفتى : نه .
اگر آنچه را كه گفتهاى ، درست باشد ؛ مطمئنا او تا اينجايى را كه من هستم ، فتح خواهد كرد و دوست داشتم كه نزد او مىبودم و پاهايش را مىشستم !
( 3 ) سپس به من گفت : به دنبال كار خود برو . برخاستم و نزد همراهانم رفتم در حالى كه بر پشت دست خودم مىزدم و مىگفتم : اى بندگان خدا ، همانا كار پسر ابى كبشه بالا گرفته است كه پادشاهان بنى الأصفر [ روميان ] كه در شام حكومت مىكنند از او مىترسند !
سپس دحية بن خليفهء كلبى بر هرقل وارد شد در حالى كه نامه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در دست داشت و در آن آمده بود :
« بسم اللّه الرحمن الرحيم ، از محمد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به هرقل عظيم و مهتر روم . سلام بر كسى كه از راه هدايت پيروى كند . امّا بعد ، اسلام بياور تا سالم و سعادتمند باشى . اسلام بياور كه خداوند اجر تو را دو برابر بدهد . و اگر اسلام را قبول نكنى ، گناه تمام رعيّت بر عهدهء تو است . » « 1 »
هامش
( 1 ) . طبرى ، ج 2 ، ص 646 - 649 با اندكى تصرف و اين خبر در سيرهء ابن هشام نيامده است . مآخذ اين حديث را در مكاتيب الرسول ، ج 1 ، ص 112 - 105 نگاه كنيد .