( 1 )
دعوت كنندگان به اسلام در شام
طبرى از واقدى روايت مىكند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شجاع بن وهب اسدى قريشى را به سوى حارث بن ابى شمر غسّانى « 1 » ارسال نمود و در نامهاى به وى نوشت : « سلام على من اتبع الهدى و آمن به . تو را دعوت مىكنم به اينكه به خدايى كه هيچ شريكى ندارد ايمان بياورى تا پادشاهىات براى تو باقى بماند » !
پس از آنكه شجاع بن وهب بر وى وارد شد و نامه را خواند ، او گفت : چه كسى مىخواهد پادشاهىام را از من بگيرد ؟ ! « 2 »
( 2 ) طبرى از ابن اسحاق از ابن شهاب زهرى از ابن عباس از ابو سفيان بن حرب [ ! ] روايت مىكند : جنگ با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ما را به محاصره انداخته و اموال ما را كاهش داده بود . در هنگامى كه صلح و آرامش بين ما و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برقرار بود همراه عدهاى از تجار قريش براى تجارت به سوى غزّه در شام حركت كرديم . فارسها قبلا صليب اعظم بيت المقدس را به غارت برده بودند و ما زمانى وارد غزّه شديم كه هرقل بر فارسهايى كه در سرزمين وى بودند ، غلبه پيدا كرده بود و صليب اعظم را از آنها بازپس گرفته و آنها را بيرون نموده بود .
( 3 ) كاخ وى در حمص قرار داشت و هنگامى كه آگاه شد صليب بازپس گرفته شده است ، پياده از حمص حركت كرد تا به بيت المقدس برود و در آنجا نماز شكر به جاى آورد . اشراف و بزرگان ، وى را همراهى مىكردند و در طول مسير فرشها پهن مىشد و گلهايى بر آنها ريخته مىشد تا وى از روى آنها عبور كند ! او با اين وضع به شهر ايليا [ قدس ] رسيد و نماز شكر را به جاى آورد .
در اين زمان فرماندار بصرى همراه مرد عربى كه با خود آورده بود ، بر هرقل وارد شد . او به هرقل گفت :
اى پادشاه ، اين مرد از باديهنشينان است كه در مورد امر عجيبى كه در سرزمينش رخ داده است ؛ سخن مىگويد .
( 4 ) هرقل به مترجم خود گفت : از او بپرس چه حادثهاى در سرزمين وى رخ داده است ؟ مترجم از او پرسيد . او جواب داد : در ميان ما مردى ظهور كرده كه ادّعا مىكند پيامبر است . عدهاى او را تصديق كرده و با وى همراه شدهاند و عدهاى با وى مخالفت مىكنند . در اين مدت جنگهاى زيادى بين او و مخالفانش رخ داده است و من در چنين حالتى آنها را ترك كردهام .
( 5 ) هرقل فرمانده لشكر را فراخواند و گفت : تمام شام را زير و رو كن تا فردى را بيابى كه از اقوام اين مرد - يعنى پيامبر - باشد . فرمانده رومى نزد ما كه در غزّه بوديم آمد و پرسيد : آيا شما از قوم همين مردى هستيد كه در حجاز ظهور كرده است ؟ گفتيم : بله . گفت : با من نزد پادشاه بياييد .
هامش
( 1 ) . طبرى ، ج 2 ، ص 644 و از ابن اسحاق ، ج 2 ، ص 652 نقل كرده است : آن حضرت او را به سوى منذر بن حارث ، حاكم دمشق فرستاد .
( 2 ) . طبرى ، ج 2 ، ص 652 ، وى سپس از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است كه فرمود : پادشاهىاش نابود شد ! و ما خبر وى را قبل از جنگ خيبر نقل كرديم و خلاصهء خبر وى را به جهت ارتباط به موضوع در اينجا آوردهايم .