( 1 ) پس از آنكه نزد پادشاه رفتيم ، سؤال كرد : آيا شما از نزديكان اين مردى كه در حجاز ظهور كرده است ، مىباشيد ؟ گفتيم : بله .
گفت : كدام يك از شما به او نزديكتر است ؟
گفتم : من [ و شايد كه اين بعد از آن باشد كه پيامبر با دختر ابو سفيان ازدواج كرده بود ] .
پس مرا در مقابل خود نشاند و همراهان مرا پشت سر من نشانيد و سپس به مترجم گفت كه بگويد : من از تو سؤالهايى مىكنم ؛ اگر دروغ بگويى ، تو را اعدام مىكنم . سپس گفت : در مورد اين مردى كه چنين ادعايى مىكند و در ميان شما ظهور كرده است براى من توضيح بده .
گفتم : از هر چه مىخواهى بپرس .
( 2 ) پرسيد : حسب و نسب او در ميان شما چگونه است ؟
گفتم : او داراى نسب اوسط « 1 » در ميان ما مىباشد .
پرسيد : آيا در ميان خاندانش ، فرد ديگرى بوده است كه چنين حرفهايى زده باشد و الان خود را به او تشبيه كند ؟
گفتم : نه .
( 3 ) پرسيد : آيا در ميان شما مقامى داشته است كه آن را از او گرفته باشيد و الان خواسته باشد كه با اين سخنان آن را بازپس بگيرد ؟
گفتم : نه .
پرسيد : بگو كه پيروان وى چه كسانى هستند ؟
گفتم : مستضعفان و مسكينان و زنان و جوانان ؛ امّا هيچ يك از بزرگان و پيران و كلانتران و مهتران از او پيروى ننمودهاند .
پرسيد : آيا كسانى كه از او پيروى مىكنند ، او را دوست دارند و ملازم با او هستند يا اينكه او را تنها مىگذارند و از او جدا مىشوند ؟
گفتم : هيچ يك از پيروانش از او جدا نشدهاند .
پرسيد : بگو كه جنگ ميان شما و او چگونه است ؟
گفتم : گاهى ما پيروز مىشويم و گاهى او .
هامش
( 1 ) . اوسط در اينجا از قبيل قول خداوند متعال مىباشد كه مىفرمايد : « قال اوسطهم » ؛ يعنى بزرگتر آنها گفت و اين بدان خاطر است كه اوسط كوه و شتر و نخل و درخت و خيمه به معناى بالاى آن مىباشد و همچنين خداوند متعال مىفرمايد :« جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً »؛ به معناى اين است كه :« كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ »، نه به معناى امت ميانه .