( 1 ) در همين حال ام أيمن ( مادر اسامه ) پيش آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله آمد و عرض كرد : اى رسول خدا ، آيا بهتر نيست كه اسامه در همان لشكرگاه توقف كند تا شما بهتر شويد و بعد اعزام شوند ؟ زيرا اگر اسامه در اين حالت ، براى جنگ خارج شود ، حال خوبى نخواهد داشت . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : « هرچه زودتر سپاه اسامه را عازم كنيد ! »
مردم ( ! ) به اردوگاه رفتند و شب يكشنبه را همراه اسامه در آنجا گذراندند . صبح روز يكشنبه ، اسامه به مدينه برگشت و در حالى كه گريه مىكرد ، بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شد . حال آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله بسيار خراب بود . عمويش عباس و همسرانش در اطراف بسترش بودند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله صحبت نمىكرد . اسامه خم شد و او را بوسيد . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله دستش را به سوى آسمان بلند كرد و سپس كف دستش را بر اسامه ماليد ، گويى كه براى او دعا مىكرد .
( 2 ) اسامه به اردوگاه جرف بازگشت و شب دوشنبه را در آنجا گذراند . دوباره صبح روز دوشنبه از اردوگاه به مدينه آمد تا بار ديگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ببيند . اين بار حال پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بهتر شده بود . پس از ديدار و گفتگو ، هنگام خداحافظى ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود : با توكل بر خدا حركت كنيد !
اسامه به طرف اردوگاه حركت كرد و دستور داد كه تمام لشكريان به وى ملحق شوند و پس از آن كه به اردوگاه رسيد ، دستور داد كه از جرف حركت كنند . در همين اوضاع ، فرستادهء مادرش ام أيمن از راه رسيد و به او خبر داد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در حال جان دادن است . اسامه به سرعت به مدينه بازگشت در حالى كه عمر بن خطاب و ابو عبيده جراح همراهش بودند .
( 3 ) اما ابو بكر در هنگامى كه حال رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كمى بهتر شده بود ، بر او وارد شد و گفت : به لطف خدا حال شما بهتر شده است ، اى رسول خدا . امروز نوبت همسرم ، دختر خارجه است ؛ اجازه بدهيد كه به آنجا بروم ! آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله اجازه داد و ابو بكر به سنح ، در بالاى مدينه ، پيش همسرش رفت . « 1 »
با وجود كه واقدى فرد باهوش و زيركى بوده و سعى مىكرده است كه تفصيل مطالب را از اخبار و
هامش
( 1 ) . از وقتى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به هنگام زوال خورشيد در روز دوشنبه ، دوازدهم ربيع الاول از دنيا رفت و اين خبر به اردوگاه جرف رسيد ، بريده بن حصيب پرچم اسامه را كه هنوز بسته بود ، برداشت و به مدينه آورد و جلوى در خانهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به زمين كوبيد . به دنبال آن تمام كسانى كه در جرف بودند ، به مدينه بازگشتند ، مغازى واقدى ، ج 3 ، ص 117 - 120 .
واقدى مىنويسد كه ابو بكر از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اجازه گرفت . در حالى كه ابن عقبه از زهرى روايت كرده است : ابو بكر وارد اتاق شد و به عايشه گفت : رسول خدا خوب شده است و اميدوارم كه خدا او را شفا داده باشد . سپس سوار مركب خود شد و پيش زنش ، حبيبة ، دختر خارجهء خزرجى رفت . و چنان كه در دلائل النبوة ، ج 7 ، ص 201 آمده است ، رفتن او بدون اجازه بوده است .
همچنين ابن اسحاق در سيره ، ج 4 ، ص 302 ، از زهرى به نقل از أنس بن مالك اين مطلب را خلاصهتر ذكر مىكند و سخنى از اجازه گرفتن به ميان نمىآورد . البته بعد از نقل اين روايت ، روايت ديگرى را در ج 4 ، ص 303 - 304 دربارهء اجازه گرفتن ابو بكر به نقل از غير زهرى ذكر مىكند ( ؟ ) كه بر خلاف آن چيزى است كه در ابتدا نقل كرده است .