( 1 )
فيروز و دختر عمهاش آزاد
روزى فيروز بر دختر عمهاش ، آزاد كه بيوهء شهر بن بادان بود و أسود او را به ازدواج خود درآورده بود ، وارد شد و به او گفت : اى دخترعمه ، اين مرد همسرت را كشته و به قتل و غارت قوم تو پرداخته و آنها را خوار نموده و زنانشان را به فساد كشانده است . در اين صورت آيا حاضرى كه ما را عليه او كمك كنى ؟
آزاد پرسيد : در چه كارى ؟ فيروز گفت : در اخراج او از سرزمين خودمان . آزاد پرسيد : و يا در كشتن او ؟
فيروز پاسخ داد : و يا در كشتن او ! آزاد به درخواست فيروز پاسخ مثبت داد و گفت : به خدا قسم كه او مبغوضترين فرد در نزد من است ، خداوند هيچ حقى از او بر عهدهء من نگذاشته و او هيچ حرمت و احترامى براى من ندارد ، هرگاه كه تصميم به قتل او گرفتيد ، مرا در جريان بگذاريد تا راه اين كار را به شما نشان دهم .
( 2 ) پس از مدتى ، فيروز نزد آزاد رفت تا راه ورود به قصر را به او و همراهانش نشان دهد . آزاد گفت : او هميشه مسلح است و عدهاى از قصر محافظت مىكنند . اما در خانهاى كه پشت قصر قرار دارد ، كسى زندگى نمىكند . شما پس از تاريك شدن هوا ، از راه آن خانه ، ديوار قصر را بشكافيد و وارد شويد . در اتاقى كه او مىخوابد ، هميشه چراغى روشن است و سلاحى وجود دارد . شما در آن مخفى شويد تا بيايد و او را به قتل برسانيد .
هنگامى كه فيروز از اتاق دختر عمهاش خارج مىشد ، أسود او را ديد و سيلى محكمى به صورت او زد و پرسيد : چرا وارد اتاق من شدهاى ؟ ! آزاد از داخل اتاق فرياد زد : پسر دايىام براى ديدن من آمده بود . و اسود به خاطر آزاد ، فيروز را بخشيد .
( 3 ) آنها كه عبارت بودند از : قيس ، دادويه اصطخرى ، گشايش و فيروز ديلمى پس از فرارسيدن شب ، ديوار را شكافته و وارد كاخ شدند . در اين ميان فيروز از همه قوىتر بود . او به سمت اتاق خواب أسود رفت . وقتى كه نزديك اتاق رسيد ، صداى خروپف اسود را شنيد و آزاد را ديد كه نشسته و منتظر آمدن آنهاست . فيروز وارد اتاق شد و به سرعت زانويش را بر پشت اسود گذاشت و گردنش را فشار داد تا او را خفه كند . همراهان او : قيس ، داود و گشايش هم وارد اتاق شدند تا سر أسود را از تن جدا كنند . در اين هنگام اسود جيغى كشيد كه فيروز فورا جلوى دهانش را گرفت و با كارد گردنش را بريد . در عين حال اسود ، همانند گاو ، خرناسى كشيد كه محافظان صداى آن را شنيدند . آنان به سرعت پشت در اتاق آمدند و پرسيدند : چه خبر شده ؟ آزاد گفت : به جاى خود بازگرديد ، زيرا وحى الهى دارد بر پيامبر نازل مىشود !
اين افراد به طرفداران خود گفته بودند كه در اطراف قصر پنهان شوند و به محض آنكه صداى رمز را از آنان شنيدند ، همگى به قصر حملهور شوند .