رسيد كه قبل از آن كوهى وجود داشت كه در اطراف آن عدهاى از كنده اقامت داشتند . معاذ بالاى اين كوه رفت و با صداى بلند اذان گفت . اهالى آنجا وقتى صداى اذان را شنيدند ، به سرعت در اطراف او جمع شدند و از او سؤال كردند كه كيست ؟ وقتى كه فهميدند ، فرستادهء رسول خداست ، گفتند : براى چه تو را فرستاده است ؟ گفت : اين نامهاى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله همراه من فرستاده است . و آن را بيرون آورد و براى آنان خواند . در اين نامه آمده بود :
« اى معاذ ، تو را به تقواى الهى و راستگويى و وفاى به عهد و ترك خيانت و اداى امانت و صلهء رحم و حسن همجوارى و تلاوت قرآن سفارش مىكنم . مواظب باش كه دروغگويى را تصديق نكنى و يا راستگويى را تكذيب نكنى و يا ظالمى را يارى ننمايى و يا قطع رحم نكنى و يا به خاطر مصيبت ديگرى ، شاد نگردى . . . » « 1 »
( 1 ) و از حوادثى كه براى او در يمن رخ داد و شيخ صدوق آن را از ابو الأسود دئلى نقل كرده ، اين است كه : عدهاى در يمن نزد معاذ بن جبل آمدند و از او دربارهء ارث يك يهودى سؤال كردند كه مرده بود و يك برادر مسلمان از او باقى مانده بود ؟
معاذ گفت : از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : « اسلام زياد مىكند و كم نمىكند » ، بنابراين مسلمان از برادر يهودىاش ارث مىبرد . « 2 »
هامش
مسلمان شده بود و اكثر مردم نيز اسلام آورده بودند . زيرا از به حقيقت پيوستن غيبگويى رسول خدا در مورد كشته شدن خسرو پرويز آگاه شده بودند .
( 1 ) . نك : احمدى ، مكاتيب الرسول ، ج 2 ، ص 597 - 598 ، از الوثائق السياسيه ، ص 216 از امالى حوالى ، ص 129 . و ن . ك :
مكاتيب الرسول ، ج 2 ، ص 600 - 602 كه زندگى نامهء پنج نفر از كسانى را كه همراه معاذ بودهاند ، آورده است و در اين صورت معاذ تنها نبوده است .
( 2 ) . صدوق ، من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 334 . اين روايت را قبل از او ابو داود در سنن خودش و ابن حنبل در مسند خود منقل كردهاند . و در ايامى كه در يمن اقامت داشت ، نامهاى را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دريافت كرد كه در آن مرگ پسرش را به وى تسليت گفته بود . اين نامه را حرانى در تحف العقول ، ص 47 نقل كرده است و ابو نعمى متوفاى 430 هجرى آن را در حلية الاولياء ، ج 1 ، ص 231 - 243 آورده و در صحت آن گفته است : اين روايات ضعيف است و نمىتوان آن را اثبات كرد ؛ زيرا وفات عبد الرحمن بن معاذ ، دو سال بعد از رحلت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بوده است . و بعضى از صحابه نامهء تسليتى را براى وى فرستادند كه راوى آن را به پيامبر نسبت داده است . ابن جرزى متوفاى 597 هجرى هم از او پيروى كرده است و در بر شمردن حديثهاى وضع شده ، اين حديث را از موضوعات دانسته است و متقى هندى در كنز العمال ، ج 2 ، ص 225 آن را از او نقل كرده است .
و ابو نعيم در حليه الاولياء اضافه كرده است : معاذ در يمن باقى ماند تا اينكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رفت . پس از اين حادثه او به مدينه آمد . عمر به ابو بكر گفت : به اين مرد چيزى را بده كه زندگىاش را اداره كند و بقيه را از او بگير . ابو بكر گفت :
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را به يمن فرستاد تا وضعش خوب شود ، از اين رو من چيزى را به زور از او نمىگيرم ، مگر اينكه خودش آن را به من بدهد ! اين مطلب در الاستيعاب ، در حاشيهء الاصابة ، ج 3 ، ص 385 آمده است . نگاه كنيد به مكاتيب الرسول ، ج 3 ، ص 555 .