أَنْ يُكَذِّبُونِ وَ يَضِيقُ صَدْرِي وَ لا يَنْطَلِقُ لِسانِي فَأَرْسِلْ إِلى هارُونَ . وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ »
« 1 » ؛ و ياد كن هنگامى را كه پروردگارت ندا در داد كه به سوى قوم ستمكار برو : قوم فرعون ، آيا پروا ندارند ؟ ! گفت : پروردگارا ، مىترسم مرا تكذيب كنند . و سينهام تنگ مىگردد و زبانم باز نمىشود ، پس به سوى هارون بفرست . و از طرفى آنان بر گردن من خونى دارند و مىترسم مرا بكشند .
و خداوند مىفرمايد :
« قالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ . وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ »
« 2 » ؛ پروردگارا ، من كسى از ايشان را كشتهام ، مىترسم مرا بكشند و برادرم هارون از من زبانآورتر است ، پس او را با من به دستيارى گسيل دار تا مرا تصديق كند ، زيرا مىترسم مرا تكذيب كنند .
خدايا اين برادرم على عليه السّلام است كه او را براى قرائت آيات برائت به مكه فرستادم در حالى كه عدهء زيادى از بزرگان اهل مكه را كشته بود ، ولى نترسيد و لحظهاى درنگ نكرد و در راه خدا از ملامت هيچ ملامتگرى نهراسيد . « 3 »
( 1 )
ورود هيأتى از بحرين
ابن سعد در الطبقات روايت مىكنند : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به علاء بن حضرمى ، نامهاى نوشت و از او درخواست كرد كه همراه بيست نفر از افراد طائفهء عبد القيس از بحرين پيش او بيايد . علاء حضرمى ، منذر بن ساوى عبدى را جانشين خود قرار داد و خودش همراه بيست نفر كه سرپرستى آنها را عبد الله بن عوف أشج بر عهده داشت ، بر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله وارد شد ؛ اما افراد همين هيأت از علاء پيش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شكايت كردند و براى همين آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله او را عزل كرد و به جاى او در بحرين و هجر ، أبان بن سعيد بن عاص را گمارد و به او فرمود : تو را به خير و نيكى دربارهء عبد القيس و به احترام و اكرام بزرگانشان سفارش مىكنم . « 4 »
پس از آن أبان از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله درخواست كرد كه به او اجازه دهد تا با عبد القيس همپيمان شود .
آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به وى اجازه داد . سپس عرض كرد : اى رسول خدا ، آييننامهاى در مورد صدقات و
هامش
( 1 ) . شعراء ( 26 ) ، 10 - 14 .
( 2 ) . قصص ( 28 ) ، 33 - 34 .
( 3 ) . مناقب آل ابى طالب ، ج 3 ، ص 127 .
( 4 ) . ابن سعد ، طبقات الكبرى ، ج 4 ، قسمت دوم ، ص 77 ، و از او در مكاتيب الرسول ، ج 3 ، ص 202 .