اين مدت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كسى را تعيين نكرد كه به مراجعات مردم رسيدگى كند . عدهاى از اصحاب با مشاهدهء اين وضع به ابو ذر گفتند : مىبينى كه حال رسول خدا چطور است ؟ و تو از مقرّبان آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله هستى .
دوست داريم كه با او صبحت كنى تا بفهميم كه چرا ناراحت است ؟ ابو ذر با آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله صحبت كرد و از او دربارهء ناراحتىاش سؤال كرد .
( 1 ) آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله پاسخ داد : ناراحت خودم نيستم و از امتم جز خير و خوبى نديدهام و مريض هم نيستم ؛ اما به خاطر علاقهء شديدم به على بن أبي طالب و غيبت او ناراحت هستم . علاوه بر اينكه در اين مدت هيچ خبرى دربارهء او بر من نازل نشده است . ابو ذر از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درخواست كرد تا به او اجازه دهد كه به دنبال على بن أبي طالب عليه السّلام برود . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به او اجازه داد . ابو ذر از مدينه خارج شد و به سوى مكه حركت كرد . مقدارى از راه را پيش رفته بود كه سوارهاى را ديد كه بر ناقهاى سوار است و پيش مىآيد . ناگهان متوجه شد كه او على بن أبي طالب عليه السّلام است . به استقبال او رفت و او را در آغوش كشيد و صورتش را بوسيد و عرض كرد : پدر و مادرم به فدايت . تو آهستهتر بيا تا من به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بشارت بدهم كه آمدهاى ؛ زيرا آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به خاطر تو در غم و اضطراب به سر مىبرد . على عليه السّلام با درخواست او موافقت كرد و ابو ذر به سرعت به سمت مدينه حركت كرد . او سراسيمه بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وارد شد و عرض كرد : مژدگانى ، مژدگانى . . . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از او پرسيد : ما را بر چه بشارت مىدهى ، اى ابو ذر ؟
عرض كرد : به آمدن على بن أبي طالب . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : مژدگانى تو اين است كه بهشت را براى تو تضمين مىكنم .
( 2 ) سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سوار شد تا به استقبال على عليه السّلام برود و عدهاى از مردم نيز سوار مركبهاى خود شدند و حركت كردند . وقتى كه على عليه السّلام رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را از دور ديد ، ناقهاش را خوابانيد و پياده شد و به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيش آمد . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله نيز از مركب پياده شد و على عليه السّلام را در آغوش كشيد و با او معانقه كرد و سپس گونهاش را بر شانهء على عليه السّلام گذاشت و از خوشحالى گريه كرد و اشك شوق على عليه السّلام هم جارى شد . آنگاه از على عليه السّلام پرسيد : پدر و مادرم به فدايت ، بگو كه چه كردى ؟ در اين مدت هيچ گونه وحىاى دربارهء تو بر من نازل نشده است . على عليه السّلام او را در جريان تمام حوادث گذاشت و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پس از شنيدن گزارش اين سفر ، فرمود : خداى متعال صلّى اللّه عليه و آله آگاهتر از من بود كه دستور داد تا تو را به اين سفر بفرستم . « 1 »
( 3 ) حلبى از ابن صوفى ، از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است كه فرمود : خداوند متعال مىفرمايد :
« وَ إِذْ نادى رَبُّكَ مُوسى أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ . قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَ لا يَتَّقُونَ . قالَ رَبِّ إِنِّي أَخافُ
هامش
( 1 ) . اقبال ، ج 2 ، ص 38 - 41 .