پيامبرش نسبت به مشركانى كه با ايشان پيمان بستهايد . پس اى مشركان ، چهار ماه ديگر با امنيت كامل در زمين بگرديد و بدانيد كه شما نمىتوانيد خدا را به ستوه آوريد و اين خداست كه رسوا كنندهء كافران است و اين آيات اعلامى است از جانب خدا و رسولش . . .
تا انتهاى آيهء نهم كه مىفرمايد :
« إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ »
. سپس بر شمشيرش تكيه كرد و اين آيات را چندين بار تكرار كرد تا همهء مردم آن را بشنوند .
مردم گفتند : اين چه كسى است كه اين گونه فرياد مىزند ؟ كسانى كه او را شناخته بودند ، گفتند : كسى غير از نزديكان و اقوام محمد جرأت نمىكند كه چنين خبرى را اعلام كند و اين پسر عموى محمد ، على بن أبي طالب است ! پس بعضى به او گفتند : به پسر عمويت بگو كه جز ضربهء شمشير و نيزه در ميان ما داورى نخواهد كرد . « 1 »
( 1 ) و در كتاب خود از عامّه نقل مىكند مشركان گفتند : اين ، همان على است كه در جنگ خندق عمرو بن عبد ود را به قتل رسانيد . پس از اعلان برائت دو برادر عمرو بن عبد ود به نامهاى : خراش و شعبه پيش على آمدند . شعبه به او گفت : بدان كه بين ما و پسر عمويت چيزى جز ضربههاى شمشير و نيزه حاكم نخواهد بود و اگر بخواهى از همين الان شروع مىكنيم ! و برادر ديگرش ، خراش گفت : اى على ، نمىخواهد كه چهار ماه به ما مهلت بدهيد ، بلكه بدانيد كه ما با ضربهء شمشير و نيزه از تو و پسر عمويت از همين الان برائت مىجوييم . « 2 » على عليه السّلام سه روز از ايام تشريق را در آنجا ماند و صبح و شام سورهء برائت از مشركان را بر همگان قرائت كرد . « 3 »
( 2 ) عياشى از حريز از امام صادق عليه السّلام روايت كرده است : بعد از ظهر روز قربانى كه مردم از رمى جمرهء عقبه فارغ شده بودند ، على عليه السّلام در ميان مردم برخاست و شمشيرش را از غلاف كشيد و گفت : هيچ كس حق ندارد با بدن عريان ، كعبه را طواف كند و هيچ زن و مرد مشركى حق ندارد كه كعبه را طواف كند و هر كس كه مدت گرفته است تا پايان آن مدت مىتواند كعبه را طواف كند و هر كس كه مدت نگرفته است ، فقط چهار ماه مهلت دارد . « 4 » در اين حال فردى از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله سؤال كرد : اگر كسى بخواهد كه پس از پايان مدت چهارماهه محمد صلّى اللّه عليه و آله را ملاقات كند ، در حالى كه عهد و پيمانى با او ندارد ، چه كند ؟ ! على عليه السّلام پاسخ داد : او مىتواند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ملاقات كند . و خداوند متعال مىفرمايد :
هامش
( 1 ) . اقبال ، ج 2 ، ص 39 .
( 2 ) . همان ، ج 2 ، ص 41 .
( 3 ) . همان ، ج 2 ، ص 39 .
( 4 ) . تفسير عياشى ، ج 2 ، ص 74 .