اين سه نفر در همان حال باقى ماندند و كعب با برگهاى درخت خرما ، سايهبانى براى خود در كوه سلع ساخته بود و در شعرى دربارهء آن گفت :
أبعد دور بنى القين الكرام و ما * شادوا علىّ ، به نيت البيت من سعف ؟ ! « 1 »
آنها بالاى كوه رفتند و خانوادههايشان براى آنها غذا مىبردند و در جايى مىگذاشتند و بدون آنكه با آنها حرف بزنند ، برمىگشتند . آنها به همديگر گفتند : مردم از ما كنارهگيرى كردهاند و با ما صحبت نمىكنند ، پس چرا ما از همديگر كنارهگيرى و قطع رابطه نمىكنيم ، پس در كوه متفرق شدند و كنار هم نمىآمدند و چهل و چند روز « 2 » يا پنجاه شب به همين صورت بودند .
( 1 ) سپس در شبى ، آيات توبه نازل شد . مسلمانان پس از فرارسيدن صبح پيش آنان رفته و بشارت مىدادند . كعب گفته است : وقتى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به چيزى بشارت داده مىشد و خوشحال مىگشت ، صورتش همانند پارهء ماه مىدرخشيد . پس از قبول توبه ، نزد وى رفتم در حالى كه صورتش از خوشحالى مىدرخشيد . هنگامى كه مرا ديد ، فرمود : تو را به خير و سعادت مژده مىدهم ، امروز همانند روزى هستى كه از مادر زاييده شده بودى ! عرض كردم : يا رسول الله ، آيا اين بشارت را از پيش خودتان مىفرماييد يا از سوى خدا ؟ فرمود : از سوى خدا ، پس از ان كعب ثلث مالش را به عنوان شكرگزارى صدقه داد . « 3 »
هامش
- روزى از همين ايام ، به بازار رفتم . در همين حال يك نبطىّ از اهالى شام مواد خوراكى به مدينه آورده تا بفروشد و مىگفت :
چه كسى كعب بن مالك را به من معرفى مىكند ؟ مردم به من اشاره كردند و او را پيش من فرستادند . او نامهاى از پادشاه بنى غسان به من داد كه در پارچهاى از ابريشم نوشته شده بود . در اين نامه نوشته شده بود : « اما بعد ، شنيدهايم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت به تو ظلم روا داشته است و خداوند تو را در پستى و ذلت قرار نداده است ، به ما ملحق شو ! » پيش خود گفتم : كارم به جايى رسيده است كه مشركى در من طمع كرده است . اين هم خودش بلا و امتحانى است .
( 1 ) . تبيان ، ج 5 ، ص 296 - 297 و از او در مجمع البيان ، ج 5 ، ص 104 - 105 گفتهاند : خيمهاى برپا كرده بود . و چنان كه در استيعاب ، ص 123 و مغازى ، ج 2 ، ص 1056 آمده است : قين اسم جدش بوده است ، و اين بيت از ايوب بن نعمان ، از عبد الله بن كعب نقل شده است .
( 2 ) . تبيان ، ج 5 ، ص 316 و از او در مجمع البيان ، ج 5 ، ص 120 و در صفحهء 100 آمده است : ابو حمزه ثمالى گفت : براى ما نقل شده است كه آنها سه نفر از انصار به نامهاى ابو لبابة بن عبد المنذر ، ثعلبة بن وديعه و أوس بن خذام بودند كه همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به غزوه تبوك نرفتند . وقتى كه مطلع شدند ، خداوند دربارهء كسانى كه تخلف كردهاند چه چيزى را نازل كرده است ، يقين پيدا كردند كه هلاك شدهاند ، از اين رو خودشان را به ستونهاى مسجد بستند . آنها همين طور بسته بودند تا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از تبوك بازگشت و بعد از نزول :« عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ »، پيش آمد و آنها را باز كرد .
او فرض را بر اين مىگيرد كه آيات مربوط به متخلفين ، قبل از ورود رسول الله صلّى اللّه عليه و آله به مدينه نازل شده و آيات مربوط به قبول توبه ، بعد از ورود نازل شده است . با اين فرض آنها در اين مدت بسيار طولانى به ستونهاى مسجد بسته شده بودند !
( 3 ) . تبيان ، ج 5 ، ص 197 و از او در مجمع البيان ، ج 5 ، ص 105 و تفصيل آن در سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 180 چنين آمده است : به رسول الله صلّى اللّه عليه و آله عرض كردم : توبه من به درگاه خدا و رسولش اين است كه تمام اموالم را به خدا و رسول او ببخشم ! آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : بعضى از اموالت را براى خودت نگهدار كه اين بهتر است . عرض كردم : پس سهم خودم از غزوه خيبر را نگه مىدارم . -