تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
هم جدا شدند . سه روز به همين حالت گذشت و هر كدام در گوشه‌اى از كوه معتكف شده بودند و همديگر را نمىديدند و با هم صحبت نمىكردند . در شب سوم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در منزل ام سلمه بود كه توبه آنها از سوى خدا پذيرفته شد و نازل گرديد :
« لَقَدْ تابَ اللَّهُ . . . »
« 1 » ( 1 ) شيخ طوسى در تبيان از مجاهد و قتاده ، از ابن عباس و جابر انصارى روايت كرده است : پس از آنكه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله عذر منافقين و تمام متخلفين را كه هشتاد و چند نفر بودند ، پذيرفت ؛ از صحبت با اين سه نفر خوددارى كرد « 2 » و به مسلمانان سفارش كرد كه هيچ كس ، با اين سه نفر صحبت نكند . همهء مردم و حتى كودكان از آنها دورى كرده و با ايشان صحبت نمىكردند ! تا جايى كه همسرانشان پيش آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله آمدند و عرض كردند : اى رسول خدا ، آيا از آنها كناره‌گيرى كنيم ؟ فرمود ، نه ، ولى با شما نزديكى نكنند . « 3 »
هامش
( 1 ) . واقدى در ج 2 ، ص 1053 به تفصيل قضيه را از امّ سلمه نقل كرده است : شبى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله به من فرمود : اى ام سلمه ، توبهء كعب بن مالك و دو رفيقش از سوى خدا پذيرفته شد ! عرض كردم : اى پيامبر خدا ، آيا كسى را نفرستم تا به آنها مژده بدهد ؟ ! فرمود : نه ، نه . تا صبح صبر مىكنيم . پس از نماز صبح ، رسول الله صلّى اللّه عليه و آله به مردم خبر داد : توبهء كعب بن مالك ، مرارة بن ربيع و هلال بن اميه پذيرفته شده است . ابو نائله سلكان و برادرش سلمه ، پسران سلامة بن وقش در نماز صبح حضور داشتند . آنها به سرعت نزد مرارة بن ربيع رفتند و به او مژده دادند . ابو الأعور سعيد بن زيد هم پيش هلال بن اميه رفت . وقتى به او بشارت داد كه توبه‌اش پذيرفته شده است ، به سجده افتاد و گريه كرد و اشك شوق او بيشتر از اشك حزن و اندوهش بود ! سپس برخاست ، اما از ضعف و بىحالى نمىتوانست راه برود ، براى همين الاغى آوردند و او را سوار كردند . كعب تعريف كرده است : زبير سوار اسبش شد و به سوى كوه حركت كرد . همچنين فردى از بنى اسلم به سرعت حركت كرد تا به من بشارت بدهد . من در كوه سلع بودم كه صداى بنى أسلمى را قبل از صداى زبير شنيدم . وقتى پيش من آمد چيزى غير از دو تكه لباس نداشتم . آنها را درآوردم و به عنوان مژدگانى به او دادم . سپس خودم لباسى را به عاريه گرفتم و پيش رسول الله صلّى اللّه عليه و آله رفتم . واقدى گفته است : كسى كه در كوه سلع پيش كعب رفت ، ابو بكر بود و قصه اين دو تكه لباس را نقل نكرده است . ( 2 ) . تبيان ، ج 5 ، ص 296 و از او در مجمع البيان ، ج 5 ، ص 104 . ( 3 ) . تبيان ، ج 5 ، ص 316 و از او در مجمع ، ح 5 ، ص 120 . ابن اسحاق در سيره ، ج 4 ، ص 178 آن را به تفصيل از زهرى ، از عبد الرحمن ، از پدرش عبد الله ، از پدرش كعب بن مالك روايت كرده است : مردم از ما كناره‌گيرى مىكردند و نسبت به ما خشمگين بودند ، به طورى كه عرصه بر من تنگ شد . چهل شب گذشت تا اينكه خزيمة بن ثابت ( بنا به نقل واقدى ) پيش من آمد و گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمودند كه از همسرت كناره‌گيرى كن ! پرسيدم : او را طلاق بدهم ؟ گفت : نه ، ولى از او كناره‌گيرى كن و با او نزديكى نكن . به همسرم گفتم : پيش خانواده‌ات برو و پيش آنان بمان تا خداوند در اين مورد ، حكم خود را صادر فرمايد . در اين زمان من جوان بودم ، اما هلال بن اميه پيرمردى بود كه خادم نيز نداشت ، براى همين همسرش نزد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله رفت و عرض كرد : اى رسول خدا ، هلال بن اميه ، پيرمرد كهنسالى است و خادم نيز ندارد . آيا ناراحت نمىشويد كه من خدمتكار وى باشم ؟ فرمود : نه ، اما نبايد با تو نزديكى كند ! عرض كرد : اى رسول خدا ، به خدا قسم كه هيچ تمايلى به من نشان نمىدهد . خدا مىداند كه از زمان شروع اين قضيه تا حال دائما گريه مىكند ، به طورى كه مىترسم چشمانش كور شود ! وقتى كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله به همسر هلال اجازه داد كه به وى خدمت كند ، بعضى از خويشاوندان گفتند : آيا از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اجازه نمىگيرى تا همسرت خدمتكارى تو را بكند ؟ گفتم : نه ، از او درخواست اجازه نمىكنم ، زيرا نمىدانم چه خواهد گفت و از سوى ديگر ، من جوان هستم ! -