خود گفتم : چند روز به او علف مىدهم تا سر حال شود و بعد به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ملحق مىشوم . چند روزى ( و بنا به قول مرحوم قمى : سه روز ) به او رسيدگى كردم و سپس خارج شدم . وقتى سه منزل را پشت سر گذاشتم و به ذى المروة رسيدم ، شتر از حركت بازماند . در آنجا يك روز صبر كردم تا شتر حال بگيرد ، اما ديدم كه قادر به حركت نيست . پس اثاثيهام را به دوش گرفتم و به تنهايى در گرماى شديد حركت كردم . روز به ميانه رسيد و تشنگى شديدى بر من غالب شد . در اين حال يكى از لشكريان از دور مرا ديد و به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد : اى پيامبر خدا ، آن مرد را ببينيد كه به تنهايى و پياده پيش مىآيد ! رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : به خواست خدا كه ابو ذر باشد ! پس از آن كه خوب نگاه كردند ، گفتند : اى رسول خدا ، او ابو ذر است . پس از آنكه به آنها نزديك شدم ، آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله برخاست و گفت : درود بر ابو ذر ! به تنهايى سفر مىكند و در تنهايى مىميرد و به تنهايى مبعوث مىشود ! سپس فرمود : چه خبر اى ابو ذر ؟
دربارهء شتر خودم و علت عقب افتادنم او را مطلع كردم . آنگاه فرمود : اى ابو ذر ، حال كه پيش من بودن ، براى تو بهتر از باقى ماندن نزد خانوادهات بوده است ، به هر قدم كه برداشتهاى ، خداوند گناهى از تو را بخشيده است تا به من رسيدهاى . سپس اثاثيهام را از پشتم گرفت و ظرف آبى برايم آورد و مرا سيراب كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 1000 . قبل از او ابن اسحاق در سيره ، ج 4 ، ص 167 معناى اين جريان را روايت كرده است . سپس با سند خود از عبد اللّه بن مسعود روايت كرده است : هنگامى كه ابو ذر به ربذه تبعيد شد و تنها غلامش و همسرش ( و بنا به قول قمى دخترش ) با او باقى ماندند ، ما همراه كاروانى از عراق ( كوفه ) براى عمره خارج شده بوديم . ناگهان در كنارهء راه ، در ربذه جنازهاى را ديديم كه نزديك بود شتران ما آن را پايمال كنند . در اين هنگام غلام او پيش ما آمد و گفت : اين ابو ذر ، از اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است . ما را در دفن او يارى كنيد ! من گريستم و گفتم : هرآينه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله راست گفت كه به تو فرمود : به تنهايى سفر مىكنى و در غربت مىميرى و به تنهايى مبعوث مىشوى ! سپس من و همراهانم او را دفن كرديم . آنگاه حديث رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دربارهء ابو ذر در مسير تبوك را براى همراهانم روايت كردم .
اين را واقدى بدون سند روايت كرده و قمى نيز به همين صورت آن را در تفسيرش نقل كرده و افزوده است : همراه ابو ذر ، ظرف آبى بود كه آن را ننوشيده بود . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از او پرسيد : اى ابو ذر ، آب به همراه داشتى و تشنه ماندى ؟ ! عرض كرد : پدر و مادرم به فدايت اى پيامبر خدا ، به صخرهاى رسيدم كه آب باران در آن جمع شده بود ، مقدارى نوشيدم و ديدم كه خيلى گوارا و سرد است ، آن را با خود برداشتم و گفتم : اين را نمىنوشم تا حبيبم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از آن بنوشد !
پس آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : خدا تو را رحمت كند اى ابو ذر كه در تنهايى زندگى مىكنى و در غربت مىميرى و به تنهايى مبعوث مىشوى و به تنهايى وارد بهشت مىشوى . عدهاى از اهل عراق اين توفيق را مىيابند كه تو را غسل بدهند و نماز و كفن و دفن تو را عهدهدار شوند .
پس از آنكه عثمان ابو ذر را به ربذه تبعيد كرد . او گوسفندانى داشت كه خودش و خانوادهاش از اين راه زندگى مىكردند ، اين حيوانها مريض شدند و همگى مردند .
در ادامه آن ، قمى خبر را از دختر روايت مىكند : پس از آن كه پسرش ذر ، از دنيا رفت ؛ ابو ذر بالاى قبرش ايستاد و گفت : خدا تو را رحمت كند اى ذر ، تو بسيار خوش اخلاق و نسبت به پدر و مادرت نيكوكار بودى . در مرگ تو بىتابى و جزع نمىكنم و به -