و دينش ناسزا گفت . سلمه با اسبش وارد بركه شده بود . پسرش با شمشير بر پاى اسبش زد . اسب در آن غلط خورد و اصيد پدرش را نگه داشت تا ديگرى پدرش را به قتل برساند و او قاتل پدرش نباشد و آنها پدرش را به قتل رساندند . « 1 »
( 1 )
منع از اطاعت كوركورانه
ابن اسحاق ، خبر مربوط به سريهء علقمه مدلجى به منطقهء ذى قرد « 2 » را از ابو سعيد خدرى روايت كرده است و واقدى آن را در ماه ربيع الاول سال نهم به سوى ساحل شعيبه از سواحل مكه در كنار درياى حبشه دانسته است . در اين سريه سيصد نفر و از جمله ابو سعيد خدرى و عبد اللّه بن حذافهء سهمى حضور داشتند .
علقمه با جنگى مواجه نشد و بازگشت . در اين ميان عدهاى از او اجازه خواستند كه برگردند . او به ايشان اجازه داد و عبد اللّه بن حذافهء سهمى را كه در ميانشان بود ، فرماندهء ايشان قرار داد . او مردى شوخ طبع و مزّاح بود . از جمله شوخىهاى وى اين بود كه وقتى با همراهانش در منزلى اطراق كردند و آتش روشن كردند تا گرم شوند و غذا بپزند ، او به آنها گفت : مگر چنين نيست كه شما بايد از من فرمانبردارى كنيد و مطيع باشيد ؟ گفتند : چرا . گفت : مگر چنين نيست كه اگر به شما دستورى بدهم بايد اطاعت كنيد ؟ گفتند :
چرا . گفت : من به خاطر حقى كه بر گردن دارم به شما دستور مىدهم كه در اين آتش بپريد !
بعضى از آنها برخاستند و دامنهايشان را به كمر بستند تا در آتش بپرند ، اما وى با خنده گفت : بنشينيد ، با شما شوخى مىكردم ! پس از آنكه وارد مدينه شدند ، خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفتند و اين حادثه را هم ذكر كردند . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : « هر يك از فرماندهان كه شما را به انجام معصيتى دستور داد ، از او اطاعت نكنيد . » « 3 »
( 2 )
سريهء على عليه السّلام به بنى طىّ
در ربيع الثانى سال نهم ، على عليه السّلام را به سوى بنى طى از خاندان حاتم طايى و پسرش عدىّ فرستاد . آنها بتى داشتند كه فلس ناميده مىشد . اين بت در خانهاى قرار داشت و به او لباس و سه زره پوشانده بودند و سه شمشير به نامهاى : رسوب ، مخذم و يمانى به وى حمايل كرده بودند . « 4 »
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 981 .
( 2 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 289 .
( 3 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 289 ؛ مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 983 - 984 .
( 4 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 988 .