تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
( 1 ) او آنها را راهنمايى كرد تا كاملا به محل اقامت طىّ نزديك شدند . آنگاه گفت : اين‌ها چادرهاى طى است كه در منطقه پراكنده مىباشد . پرسيدند : خانوادهء حاتم كجا هستند ؟ گفت : آنها در وسط اين محل هستند . آنها به همديگر گفتند : اگر شبانه حمله كنيم و داد و فرياد به راه بيندازيم تعدادى از آنان در تاريكى شب فرار مىكنند ، پس صبر مىكنيم تا فجر طلوع كند ، آنگاه به آنان حمله‌ور مىشويم . در آن صورت اگر بعضى به بعضى ديگر خبر دهند ، نمىتوانند از ما زياد دور شوند ، زيرا ما سواره بر اسب هستيم و آنها اسب ندارند كه بر آن سوار شوند و فرار كنند . پس از طلوع فجر حمله را آغاز كردند و عده‌اى را كشتند و عده‌اى را اسير كردند و زنان و فرزندانشان را گرد آوردند و چارپايانشان را جمع‌آورى كردند و كسى از ترس آنها مخفى نشد . و خواهر عدى نيز در ميان اسرا بود . ( 2 ) دخترى از بنى نبهان ، غلام سياه خودشان أسلم را ديد كه دست‌هايش به كتف بسته شده است . او گفت : اين كار فرستادهء شما ، أسلم بود كه لشكريان اسلام را به سوى شما راهنمايى كرد ! أسلم به او گفت : بس كن اى دختر كرامت‌مندان ، من آنها را راهنمايى نكردم تا جايى كه آماده شدم تا گردنم را بزنند ! سپس رو به على عليه السّلام كرد و گفت : براى آزادىام منتظر چه هستى ؟ فرمود : تا وقتى شهادت بدهى لا إله الا اللّه ، محمد رسول اللّه . او گفت : من بر دين قوم خودم و اين اسرا هستم . هر كارى آنها بكنند ، من هم مىكنم . فرمود : آيا نمىبينى كه آنان به بند كشيده شده‌اند ؟ ! اگر اسلام نياورى تو را هم دست بسته در كنار آنها نگه مىداريم . گفتم : باشد ، اگر همراه اين‌ها ، بسته شده باشم ؛ برايم بهتر از اين است كه همراه غير اينها آزاد باشم . پس من همراه آنها هستم تا دربارهء آنها تصميم بگيريد ! ( 3 ) پس از مدتى بقيهء لشكريان اسلام به راهنمايى حريث به سواره نظام سپاه اسلام ملحق شدند . آنان اسيران را جمع كردند و اسلام را به آنها عرضه نمودند . پس هر كس اسلام مىآورد ، رها مىشد و هر كس از پذيرش اسلام خوددارى مىكرد ، گردنش را مىزدند . تا اينكه پيش اين غلام سياه رسيدند . اسلام را به او عرضه كردند ، اما او براى مرگ آماده شد و گفت : به خدا قسم كه جزع و فزع در مقابل شمشير ، شايسته ملامت و سرزنش است ! در اين حال يكى از افراد قبيله كه مسلمان شده بود ، گفت : آيا نمىتوانستى اين كار را همان موقع بكنى كه دستگير شدى ؟ پس از آنكه افرادى از ما كشته شده‌اند و عده‌اى اسير شده‌اند و افرادى مسلمان شده‌اند ، اين حرف را مىزنى و مىگويى : ترس از داغى شمشير شايستهء سرزنش است ؟ ! خاك بر سرت ، اسلام بياور و از دين محمد صلّى اللّه عليه و آله پيروى كن . اسلم گفت : پس در اين صورت اسلام مىآورم و تابع دين محمد صلّى اللّه عليه و آله مىشوم . سپس اسلام آورد و از كشته شدن نجات يافت .