مىدهند ، در نتيجه آنها به سرعت در اطراف پراكنده مىشوند ، پس شبانه با اسبهايمان حركت مىكنيم تا در دمادم صبح به آنان شبيخون بزنيم . لشكريان اين را از او قبول كردند و شترها را رها كردند تا بچرند .
گويى كه عدى بن حاتم قبل از آنكه فرار كند ، بعضى از افراد را از باقى ماندن در آنجا بر حذر داشته بود و آنها را از آمدن لشكر اسلام ترسانده بود ، براى همين فردى از بنى نبهان به غلام سياه خود به نام اسلم دستور داد كه به اطراف برود و اگر لشكريان محمد را ديد ، فورا به سوى آنان بيايد و خبر دهد تا آماده باشند .
( 1 ) از سوى ديگر على عليه السّلام چند نفر و از جمله ابو نائله و ابو قتاده و حباب بن منذر را براى جمعآورى خبر به اطراف اقامتگاه فرستاده بود . آنها اين غلام سياه پوست را ديدند و از او پرسيدند : به دنبال چه هستى ؟
گفت : به دنبال كار خود هستم ! او را كتف بسته پيش على عليه السّلام آوردند . از او پرسيد : اينجا چه مىكنى ؟
گفت : من غلامى هستم كه فرار كردهام ! بيشتر او را تحت فشار قرار دادند تا اينكه گفت : من غلام مردى از طى از بنى نبهان هستم . او به من دستور داده است كه براى كسب خبر بيايم . وقتى كه شما را ديدم ، خواستم كه برگردم ، اما پيش خود گفتم : عجله نمىكنم تا خوب شما را بررسى كنم و وقتى پيش مولايم مىروم ، گزارش كاملى از تعداد افراد شما و تعداد شتران و اسبهاى شما به او بدهم و گويى كه كسى مرا بسته بود و نمىتوانستم برگردم تا اينكه طلايهداران شما مرا گرفتند .
( 2 ) على عليه السّلام به او فرمود : راست بگو كه قبيلهء طى كجا هستند ؟ گفت : اوايل محل اقامت آنها تا اينجا به اندازهء يك شب طولانى راه است . اما اگر با اسب حركت كنيد ، صبح زود مىتوانيد به آنها دست يابيد .
على عليه السّلام به اصحابش فرمود : نظر شما چيست ؟ پرچمدار وى جبّار بن صخر گفت : به نظر من اسب سواران همين امشب حركت كنند تا صبح زود كه آنها از همه جا بىخبر هستند ، بر آنان شبيخون بزنيم و حريث را همراه بقيهء لشكر قرار دهيم تا به خواست خدا فردا به ما ملحق شوند .
( 3 ) اسب سواران بر اسبهايشان سوار شدند و غلام سياه را كتف بسته بر رديف خود سوار كردند و به سوى محل اقامت طى حركت كردند . پس از آنكه مقدار زيادى راه رفتند ، او گفت كه راه را اشتباه آمده است و راه اصلى را پشت سر گذاشتهاند . على عليه السّلام فرمود : به همان جايى كه اشتباه كردهاى برگرد تا راه درست را بيابى . او يك ميل يا بيشتر به عقب برگشت و سپس گفت : من راه را گم كردهام ! على عليه السّلام فرمود :
ما مىدانيم كه تو دروغ مىگويى و مىخواهى ما را فريب بدهى . تو مىخواهى كه ما را از محل اقامت طى دور كنى . يا راستش را بگو يا گردنت را مىزنيم . آنگاه لبهء شمشيرش را بر گردن غلام گذاشت . وقتى كه غلام تيزى شمشير را احساس كرد ، گفت : اگر به شما راست بگويم ، براى من نفعى دارد ؟ ! گفتند : بله .
گفت : من شما را به راه درست هدايت مىكنم . بدانيد كه قبيله طى به شما بسيار نزديك است .
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 344
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٣٤٤