تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
مادرانتان برداريد ! آنها هم نيزه‌ها را بالا بردند و از كشتن هوازن دست كشيدند ! وقتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اين را مشاهده كرد ، فرمود : خدايا بر تو باد به بنى بكمة ! آنهايى كه قوم مرا از دم سلاح‌هايشان گذراندند و در مورد قوم خودشان سلاح‌ها ( نيزه‌ها ) را بالا بردند و از جنگ دست كشيدند ! بكم دختر مرة ، ام سليم ، جدّ مادرى بنى سليم از هوازن بود ! [ و شايد كه براى همين در وهلهء اول شكست خوردند ؛ زيرا نمىخواستند با اقوام خود بجنگند ] . و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به لشكريان خود فرمود : اگر بر بجاد دست يافتيد ، او را زنده نگذاريد ! بجاد از طايفهء بنى سعد بن بكر از قبيلهء هوازن [ قبيلهء حليمهء سعديه ، مادر رضاعى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله ] بود كه وقتى مسلمانى نزد وى فرود آمده بود ، او را اسير كرده و در حالى كه زنده بود ، او را قطعه‌قطعه كرده و سوزانده بود . « 1 » ( 1 )

نزول پيروزى

قمى در تفسير خود مىنويسد : در حالى پيروزى از آسمان نازل شد كه هوازن صداى ضربات شمشيرها را در هوا مىشنيدند . به دنبال آن شكست خوردند و به هر طرف فرار كردند . خداوند در اين مورد فرمود :
« لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ »
« 2 » ؛ به درستى كه خداوند در جاهاى بسيار و در روز حنين شما را يارى كرد . طبرسى در مجمع البيان از سعيد بن مسيّب از مردى از هوازن كه در روز حنين با آنها بوده است نقل مىكند : هنگامى كه در روز حنين با مسلمانان درگير شديم ، آنها را شكست داده و عقب رانديم تا به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نزديك شديم كه بر قاطر خود ، شهباء سوار بود . در اين حال مردانى با صورت‌هاى سفيد به ما حمله كردند و ما را عقب راندند و منظور وى ملائكه بوده است . « 3 » و واقدى از افرادى از هوازن كه مسلمان شده بودند ، روايت مىكند : به يكباره بر مسلمانان حمله كرديم و آنها را از هم متلاشى كرديم تا خود را به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسانديم كه بر قاطر شهباء سوار بود و افراد سفيدرو و خوش سيمايى در اطرافش حلقه زده بودند . با نزديك شدن ما ، آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرياد كشيد ، رويتان زشت باد ! در نتيجه ما شكست خورده و فرار كرديم و مسلمانان به تعقيب ما پرداختند . ما به شدت ترسيده بوديم و به هر طرف فرار مىكرديم و هر بار كه به پشت سر خود نگاه مىكرديم ، اين افراد را مىديديم كه ما را تعقيب مىكنند . چنان ترس و لرز ما را فراگرفته بود كه وقتى به بلندىهاى منطقهء خودمان رسيديم ، همچنان مىلرزيديم ! و از عده‌اى ديگر روايت كرده است : وقتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن يك مشت سنگريزه را به روى ما پاشيد ،
هامش
( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 912 - 913 . ( 2 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 288 . ( 3 ) . مجمع البيان ، ج 5 ، 30 .