او امان دهيد كه صلوات خدا بر شما باد ! فرمود : او در أمان است . پس از آن عمير به سرعت به دنبال وى حركت كرد تا به او رسيد كه مىخواست سوار كشتى شود . . .
( 1 ) واقدى مىنويسد : صفوان ، عمير را ديد و به غلامش يسار گفت : واى بر ما ، نگاه كن ، چه مىبينى ؟
گفت : عمير بن وهب است . صفوان گفت : با عمير چه كنم كه به حمايت از محمد عليه من اقدام كرد ؟ ! به خدا قسم كه نيامده است ، مگر براى كشتن من . عمير خود را به او رساند . صفوان گفت : اى عمير ، همان بلايى كه بر سرم آوردى ، كافى نبود ؟ ! بدهكارىها و نگهدارى از اهل و عيالت را بر دوش من گذاشتى و حال آمدهاى و قصد جان مرا دارى ؟ !
( 2 ) ابن اسحاق مىنويسد : عمير گفت : اى صفوان ، پدر و مادرم به فدايت ، تو را به خدا ، خود را در معرض هلاكت قرار نده . أمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را براى تو آوردهام ! صفوان گفت : واى بر تو ، از من دور شو و با من صحبت نكن ! عمير گفت : اى صفوان ، پدر و مادرم به فدايت ! بهترين مردم و نيكوكارترين مردم و حليمترين و شريفترين مردم ، پسر عموى توست . عزت او ، عزت توست و شرف او شرف توست و حكومت او حكومت توست ! صفوان گفت : بر جانم مىترسم ! گفت : او حليمتر و كريمتر از آن است كه فكر مىكنى . او به تو امان داده است !
( 3 ) واقدى مىنويسد : صفوان گفت : نه خير ، به خدا قسم كه بازنمىگردم تا نشانهاى بياورى كه آن را بشناسم ! عمير نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بازگشت و عرض كرد : اى رسول خدا ، صفوان را ديدم كه فرار مىكرد و مىخواست كه خودش را با عبور كردن از دريا در معرض هلاكت قرار دهد . به او گفتم كه وى را أمان دادهاى ؛ اما گفت : برنمىگردم تا علامتى را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بياورى كه آن را بشناسم . پس چيزى را به من بدهيد تا نشانهء أمان شما باشد . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عمامهء خود را به وى داد كه سياه رنگ بود و آن روز آن را بر سر گذاشته بود . عمير حركت كرد تا به صفوان رسيد كه قصد سوار شدن بر كشتى را داشت . به او گفت : اى ابو وهب ، از نزد بهترين و نيكوترين و صبورترين مردم مىآيم كه بزرگى او ، بزرگى توست و عزت او ، عزّت توست و سرافرازى او ، سرافرازى توست . او از خاندان توست . تو را قسم مىدهم كه خود را به هلاكت نيفكن ! صفوان گفت : مىترسم كه كشته شوم ! گفت : او تو را به اسلام دعوت كرده است و اگر قبول نكردى تا دو ماه به تو وقت مىدهد . او نيكوكارترين و وفادارترين مردم است . و عمامه خود را به عنوان علامت به من داده است ، آيا آن را مىشناسى ؟ گفت : بله . سپس عمامه را بيرون آورد . صفوان گفت : بله ، اين عمامهء خودش است . صفوان همراه غلامش يسار و عمير بن وهب بازگشتند تا به مسجد الحرام رسيدند . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نماز عصر را ( به صورت شكسته ) با مسلمانان به جاى آورد . پس از آنكه نماز را سلام داد ، صفوان او را مورد خطاب قرار داد و گفت : اى محمد ! عمير بن وهب نشانهاى از
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 206
مساهمون: الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي
ص٢٠٦