را هجو مىكردند و آنان در همهء جنگهاى قريش عليه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شركت مىكرد ؛ براى همين رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خون او را هدر اعلام كرده بود !
( 1 ) واقدى با سند خود از او روايت كرده است : پيش خود گفتم ، با چه كسى همراه شوم ؟ و با كه باشم ؟ از آنجا كه اسلام مستقر و ريشهدار شده بود ، فرار كردم و پيش قيصر ، پادشاه روم [ ؟ ! ] رفتم . از من پرسيد :
چه كسى هستى ؟ گفتم : ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلّب هستم . قيصر گفت : اگر راستى بگويى ، پسر عموى محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلّب هستى ! گفتم : بله ، من پسر عموى او هستم ! سپس پيش خود گفتم : اوضاع به گونهاى شده است كه پيش قيصر به واسطهء محمد شناخته مىشوم ، در حالى كه از اسلام و محمد فرار كردهام ! در آن روز فهميدم كه در شركى باطل هستم ! اسلام وارد جانم شد و به مكه بازگشتم . « 1 »
البته بايد گفت كه پسرش جعفر مسلمان شده و از مكّه به مدينه هجرت كرده بود و مىدانست كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خون پدرش را هدر اعلام كرده است . بنابراين بعيد نيست كه مخفيانه به پدرش اطلاع داده باشد كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله قصد مكّه را دارد و به او پيشنهاد كرده كه به استقبال پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمده و اسلام بياورد . چنان كه جعفر را مىبينيم كه نزد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله شفيع مىشود تا اسلام پدرش را بپذيرد . و بعيد نيست كه اين خبر از پدرش ابى سفيان به خواهرزادهاش عبد اللّه بن أبى أميه مخزومى رسيده باشد و با هم خارج شدهاند تا پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را ملاقات كنند .
( 2 ) واقدى از ابو سفيان بن حارث جريان را اين گونه روايت مىكند : نزد خانوادهام رفتم و گفتم : آمادهء خروج شويد ، زيرا به زودى محمد صلّى اللّه عليه و آله به اينجا مىرسد . گفتند : وقت اين رسيده است كه چشمهايت را باز كنى و ببينى كه عرب و عجم پيرو محمد شدهاند و تو هنوز به دشمنى با او ادامه مىدهى ؟ ! در حالى كه سزاوار بود اولين فردى باشى كه او را يارى مىكنى !
آنگاه مىگويد : سپس حركت كرديم و همين كه در ابواء پياده شديم ، مقدمهء لشكر اسلام هم در آنجا پياده شد . اين در حالى بود كه رسول خدا خون مرا هدر اعلام كرده بود ، از اين رو خيلى مىترسيدم . صبح فرداى آن روز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به ابواء رسيد و مردم نيز گروه گروه از راه رسيدند و من از ترس اصحابش خود را پنهان مىداشتم . پس از آنكه مركب او را ديدم ، خودم را به روبرويش رساندم تا مرا ببيند . او مرا ديد ، امّا از من روى برتافت ! من دوباره به سويى رفتم كه مرا ببيند ، امّا باز از من روى برتافت ! و اين عمل چند بار تكرار شد !
( 3 ) مسلمانان ديدند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رويش را از من برمىتابد ، براى همين عمر بن خطاب مردى كوتاه قد و گندمگون به نام نعمان بن حارث از بنى نجار را تحريك كرد . او متوجه من شد و گفت : اى
هامش
( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 811 - 812 .