( 1 ) رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسيد : الان هوازن كجا هستند ؟ گفت : وقتى كه از آنها جدا شدم در بقعاء بودند . افراد زيادى جمعآورى كرده و باديهنشينها را فراخوانده بودند . همچنين از ثقيف كمك خواستهاند كه به آنها جواب مثبت دادهاند . ثقيف را در ساق مشاهده كردم كه افراد خود را جمعآورى كرده بودند و افرادى را به جرش « 1 » فرستاده بودند تا براى آنها منجنيق و تانك بسازند . آنها در حال حركت به سوى هوازن بودند تا به آنها بپيوندند .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسيد : چه كسى را فرماندهء خود قرار دادهاند ؟
گفت : مالك بن عوف را .
پرسيد : آيا تمام هوازن از مالك اطاعت كردهاند ؟
گفت : از بنى عامر ، بنى كعب و بنى كلاب از پيوستن به او خوددارى كردهاند .
پرسيد : بنى هلال چه كردهاند ؟
گفت : عدهء كمى از آنها به او پيوستهاند .
سپس آن مرد گفت : ديروز از مكّه گذشتم و ديدم كه ابو سفيان جلوى آنها ايستاده و به خاطر خبرهايى كه در مورد تو به آنها رسيده به شدت دچار ترس و وحشت شده بودند .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : حسبى اللّه و نعم الوكيل . مىبينم كه اين مرد راست مىگويد .
( 2 ) سپس آن مرد پرسيد : آيا بيان اين خبرها بهره و سودى برايم نداشت ؟ مسلمانان ترسيدند كه او را رها كنند ، زيرا ممكن بود به سرعت پيش برود و ديگران را از رسيدن لشكر اسلام آگاه كند و در نتيجه آنها آماده شوند ، براى همين رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به خالد بن وليد گفت كه او را به بند بكشد و پيش خود نگه دارد تا داخل مكّه شوند و خالد اين چنين كرد . « 2 »
جالب اين است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نسبت به حيوانات هم عطوفت و مهربانى مىكرد . از جمله واقدى از ابن حزم روايت مىكند : در مسير بين عرج و طلوب نگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به سگى افتاد كه تولههايش در اطرافش مشغول شيرخوارگى بودند . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به جعال بن سراقهء حارثى دستور داد كه در كنار اين سگ و تولههايش بايستد تا آنها را از تعرض لشكريان اسلام مصون نگاه دارد ! « 3 »
( 3 )
منهدم كردن بت مناة
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به اين دليل به سوى قريش لشكركشى كرد كه آنها صلح نامهء حديبيه را نقض كرده و به
هامش
( 1 ) . جرش از شهرهاى يمن در جهت مكّه بوده است ، معجم البلدان .
( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 804 - 806 .
( 3 ) . همان ، ج 2 ، ص 804 .