( 1 ) ابو سفيان از مكه خارج شده بود و ترس اين را داشت كه عمرو بن سالم و همراهانش نزد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله رفته باشند . تا اينكه بديل بن ورقاء را همراه عدهاى ديد و حدس زد كه از پيش محمد مىآيند .
براى همين به آنها گفت : بگوييد از يثرب چه خبر ؟ گفتند : خبرى نداريم .
ابو سفيان فهميد كه حقيقت را پنهان مىكنند . براى همين پرسيد : آيا مقدارى از خرماى يثرب را نداريد كه به ما بدهيد ! چون خرماى يثرب خوشمزهتر از خرماى تهامه است . گفتند : نه . ابو سفيان صلاح نديد كه اصرار كند ؛ ولى از بديل پرسيد : اى بديل آيا از پيش محمّد مىآيى ؟ گفت : نه ، بلكه به سرزمين كعب و خزاعه در اطراف ساحل رفته بودم . كه قتلى در ميان آنها واقع شده بود و بين آنها را سازش دادم .
ابو سفيان گفت : به خدا سوگند كه تو مردى نيكوكار و ميانجى خوبى هستى .
سپس در كنار آنها به استراحت پرداخت تا بعد از عصر بديل و همراهانش به سوى مكه حركت كردند . آنگاه ابو سفيان برخاست و به محل بستن شترانشان رفت و مقدارى از سرگين شترها را برداشت و ديد كه در آن هستهء خرما وجود دارد . از همين فهميد كه آنها در مدينه بودهاند و گفت : به خدا سوگند كه اينها از نزد محمد بازگشته بودند . « 1 »
( 2 )
ابو سفيان در مدينه
در خبرهاى قبلى گفته شد كه به هنگام نقض صلحنامهء حديبيه از سوى قريش ، ابو سفيان در مكه بوده است ؛ امّا در آنچه كه طبرسى در إعلام الورى از أبان بن عثمان أحمر بجلى كوفى از عيسى بن عبد اللّه أشعرى قمى از امام صادق عليه السّلام روايت كرده ، آمده است كه آن حضرت عليه السّلام فرمود : خبر پيمانشكنى قريش به ابو سفيان كه در شام بود ، رسيد . او از شام بازگشت تا در مدينه خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد و گفت : اى محمد ، خون بستگان خود را حفظ كن و به قريش پناه بده و مدت صلحنامه را زياد كن . پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله پرسيد : اى ابو سفيان مگر خيانت كردهايد ؟ گفت : نه . فرمود : پس ما بر سر عهد و پيمان خود هستيم .
( 3 ) ابو سفيان از نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بيرون آمد و در راه ابو بكر را ديد و به او گفت : اى ابو بكر ، آيا به قريش امان نمىدهى ؟ ابو بكر گفت : واى بر تو ، آيا كسى بر خلاف ميل رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىتواند امان دهد ؟ ! سپس عمر را ديد و همين درخواست را از او كرد . عمر نيز همين جواب را داد .
سپس بر دخترش امّ حبيبه وارد شد و خواست كه بر پوستى كه در اتاق گسترده شده بود ، بنشيند ، اما دخترش فورا آن را جمع كرد ! ابو سفيان گفت : دخترم ، آيا اين زيرانداز را از من دريغ مىكنى ؟ ! گفت : بله ، زيرا اين ، زيرانداز رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است و تو در حالى كه مشرك و نجس هستى نمىتوانى بر آن بنشينى ! « 2 »
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 791 - 792 و سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 37 و مجمع البيان ، ج 10 ، ص 845 .
( 2 ) . اعلام الورى ، ج 1 ، ص 217 و مجمع البيان ، ج 10 ، ص 845 .