تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
سپس به خانهء امير المؤمنين عليه السّلام رفت و اجازه ورود گرفت . امام عليه السّلام به او اجازهء ورود داد . او داخل خانه شد و نشست . سپس گفت : اى على ، تو نزديك‌ترين فاميل من و مهربان‌ترين فرد نسبت به من هستى ! حال كه پيش تو آمده‌ام مرا نااميد برنگردان ؛ بلكه شفاعت ما را نزد محمد صلّى اللّه عليه و آله بكن . على عليه السّلام فرمود : واى بر تو اى ابو سفيان . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تصميمى گرفته است كه نمىتوانيم با او دربارهء آن چانه بزنيم . آنگاه ابو سفيان متوجه فاطمه شد و گفت : ( 1 ) اى دختر محمد ، آيا ممكن است كه دو فرزندت حسن و حسين را شفيع قوم قريش قرار دهى كه در اين صورت هميشه سرور و بزرگ عرب خواهند بود ؟ فرمود : بچه‌هاى من آن قدر بزرگ نشده‌اند كه بتوانند به كسى امان دهند و هيچ كس نمىتواند بدون اجازهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در اين مورد به كسى أمان دهد . او متوجه على عليه السّلام شد و گفت : اى ابو الحسن ، مىبينم كه راه چاره بر من بسته شده و حيران گشته‌ام ، مرا راهنمايى كن ! على عليه السّلام به او فرمود : راهى به نظرم نمىرسد كه تو را بىنياز كند ؛ ولى در هر صورت تو بزرگ بنى كنانه هستى « 1 » . برخيز و به مردم أمان بده ! و به سرزمين خود برگرد ! ابو سفيان پرسيد : آيا اين كار اثرى دارد ؟ جواب داد : نه به خدا ، ولى راه ديگرى به نظر نمىرسد . ابو سفيان در مسجد برخاست و گفت : اى مردم ، من به مردم مكه امان مىدهم ! و سپس خارج شد و به سوى مكه حركت كرد . « 2 » ( 2 ) ابن اسحاق شبيه آن را نقل كرده و واقدى هم مثل آن را آورده و اضافه كرده است ! غيبت ابو سفيان طولانى شد ؛ براى همين او را متهم كرده و گفتند : گمان مىكنيم كه به محمد ميل پيدا كرده و از او پيروى مىكند و اسلام خود را پنهان مىدارد ! او شبانه به منزل رسيد و هنگامى كه بر همسرش وارد شد ، هند به او گفت : آن قدر دير كردى تا قومت به تو بد گمان شده‌اند ! اگر با اين همه تأخير با موفقيت و خبر خوش آمده باشى ، مرد خواهى بود ! ابو سفيان نزديك هند نشست ، هند پرسيد : چه كردى ؟ او جريان را تعريف كرد تا اينكه گفت : هيچ چاره‌اى نداشتم مگر همان پيشنهادى كه على داد ! هند گفت : عجب پيغام‌آور بدى براى قومت هستى و با پايش بر سينهء او زد ! ( 3 ) ابو سفيان از اين حركت هند فهميد كه به شدت در معرض اتهام قرار گرفته است و مىخواست كه از اين اتهام برائت جويد . براى همين صبح زود ، يك قربانى برداشت و پاى بت‌هاى إساف و نائله برد .
هامش
( 1 ) . در اينجا او را رئيس بنى كنانه مىداند و شايد بدان خاطر باشد كه به او بفهماند نقض پيمان به وسيلهء آنها بوده است . ( 2 ) . ارشاد ، ج 1 ، ص 132 - 133 و مثل همين در اعلام الورى ، ج 1 ، ص 217 - 218 با روايت از عيسى بن عبد اللّه أشعرى قمى از امام صادق عليه السّلام آمده و شبيه آن در مجمع البيان ، ج 10 ، ص 846 هم آمده است .