( 1 ) پس از آن كه آن مرد ايمان آورد ، از پيامبر پرسيد : اى رسول خدا ، خداوند چه عملى را بيشتر دوست دارد ؟ فرمود : نماز اوّل وقت را .
اين مرد يك روز قبل از آن با مسعود بن هنيده ، غلام بنى تميم ملاقات كرده بود . مسعود با خانوادهاش در محلّى به نام خذوات زندگى مىكردند و او در آنجا مردم را به پذيرش اسلام دعوت مىكرد و در نتيجه عدهء زيادى اسلام آورده بودند .
( 2 ) او مىگويد : خانوادهام را ترك كردم و به سوى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله حركت كردم تا به دست او اسلام بياورم . آن حضرت را در بقعاء ملاقات كردم و به او گفتم : اى رسول خدا ، ديروز يكى از افراد طايفهء عبد القيس را ديدم و او را به اسلام دعوت كردم و او را به اين كار تشويق نمودم و او اسلام آورد ؛ به نظر شما اين كار چطور است ؟ آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اسلام آوردن او بر دست تو از آنچه كه خورشيد بر آن مىتابد ، بهتر است . سپس به وى فرمود : همراه ما باش تا با دشمن رو به رو شويم و من اميدوارم كه خداوند اموال و ذرّيه آنها را نصيب ما بگرداند . « 1 »
در بقعاء مردى از مشركان را دستگير كردند . از وى سؤال كردند ؟ از پشت سرت چه خبر ؟ و اعراب در كجا گرد آمدهاند ؟ جواب داد : من هيچ اطلاعى از آنها ندارم . عمر بن خطاب به او مىگفت :
راستش را بگو و گرنه گردنت را مىزنم ! مرد جواب داد : من يكى از افراد بنى المصطلق هستم كه از پيش حارث بن ابى ضرار مىآيم . او جمعيت زيادى را عليه شما گردآورى كرده و مرا به سوى شما فرستاده است تا ببينم كه آيا از مدينه خارج شدهايد يا خير ؟
( 3 ) عمر اين جريان را به اطلاع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رسانيد . آن حضرت او را خواست وى را به اسلام دعوت كرد . اما او گفت : اسلام را نمىپذيرم تا ببينم كه قبيلهام چه مىكنند ، اگر آنها اسلام را پذيرفتند من هم يكى از آنها مىباشم و اگر بر عقيدهء خويش ثابت قدم بمانند كه من هم مردى از همان قبيله هستم !
عمر سؤال كرد : اى رسول خدا ، گردنش را بزنم ؟ آن حضرت به او اجازه داد و عمر گردنش را زد .
اين خبر به بنى المصطلق رسيد و حارث بن ابى ضرار ، رئيس بنى المصطلق و همراهانش را بسيار ناراحت كرد و در ضمن ترس و وحشت شديدى در دل آنها ايجاد كرد . به دنبال آن افرادى كه از نواحى مختلف به وى پيوسته بودند ، پراكنده شدند و فقط بنى المصطلق باقى ماندند .
هامش
( 1 ) . مغازى ، ج 2 ، ص 409 . بقيه خبر چنين است : پس از جنگ ، رسول الله تعداد شتر و تعدادى گوسفند به من داد . به او گفتم : اى رسول خدا ، چگونه مىتوانم شترها را برانم در حالى كه گوسفندان نيز با من هستند ؟ همهء آنها را گوسفند يا شتر قرار بده . رسول الله صلّى اللّه عليه و آله لبخندى زد و فرمود : كدام يك را بيشتر دوست دارى ؟ گفتم : شتر را . فرمود : به او ده شتر بدهيد و به من دادند .