اين سگ ، دشمن خدا ، عمير بن وهب است . به خدا قسم كه جز براى شرارت نيامده است و او بود كه باعث تفرقهء ما در روز بدر شد .
سپس عمر به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وارد شد و گفت : اى پيامبر خدا ، اين دشمن خدا ، عمير بن وهب است كه شمشير برهنهاى در دست دارد . فرمود : او را نزد من بياور !
( 1 ) پس عمر جلو رفت و شمشير بند او را گرفت و شمشيرش را غلاف كرد و به عدهاى از انصار كه با او بودند ، گفت : بر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وارد شويد و در كنار او بنشينيد و مواظب اين خبيث باشيد ، زيرا نمىتوان به او اطمينان كرد ، سپس او را بر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وارد كرد .
وقتى كه چشم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به او افتاد به عمر گفت : او را رها كن اى عمر ، سپس فرمود :
نزديكتر بيا اى عمير . او نزديكتر رفت و گفت : « أنعموا صباحا » .
رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : خداوند بر ما منت گذاشته و تحيتى بهتر از تحيت تو را براى ما قرار داده است و آن « سلام » است كه تحيّت اهل بهشت مىباشد . عمير گفت : اى محمد ، به خدا قسم كه من تازه اين را شنيدهام .
رسول اللّه فرمود : چه چيزى تو را به اينجا كشانده است ، اى عمير ؟ « 1 »
گفت : براى آزاد كردن پسرم ( وهب ) به اينجا آمدهام .
فرمود : دروغ مىگويى !
بلكه تو و صفوان در كنار كعبه نشسته بوديد و با هم صحبت مىكرديد . در آنجا كشتهشدگان بدر را يادآور شديد و گفتيد : با اين بلايى كه محمد بر سر ما آورد ، مردن بهتر از زنده بودن است و آيا زندگى بعد از اين افراد معنا دارد ؟ !
تو گفتى : اگر عيال وار و بدهكار نبودم ، تو را از محمد راحت مىكردم !
( 2 ) صفوان گفت : بدهكارى تو را مىپردازم و دختران تو همراه دختران من خواهند بود و در خير و شر با هم شريك خواهند شد !
سپس گفتى : اين امر را مخفى نگاه دار و مرا آماده كن تا بروم و او را بكشم ! و حال آمدهاى كه مرا به قتل برسانى !
گفت : راست مىگويى اى رسول اللّه ! و من شهادت مىدهم كه لا إله لا اللّه و محمّد رسول اللّه . « 2 »
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 2 ، ص 316 - 317 و مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 125 - 128 به طريق ديگر .
( 2 ) . الاحتجاج على اهل اللجاج ، ج 1 ، ص 334 از على عليه السّلام و اين را مرحوم مجلسى در بحار الانوار ، ج 19 ، ص 326 به