تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
« أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُدْعَوْنَ إِلى كِتابِ اللَّهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ »
؛ مگر آنان را كه بهره‌اى از كتاب به آنها داده شد نديدى كه چون به كتاب خدا دعوت شدند كه ميان آنها داورى كند ، گروهى از آنها روى برتافتند و دورى كردند . و همين اشاره دارد به اين كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله عده‌اى از يهودان ( بنى قينقاع ) را به اسلام دعوت كرده است و آنان از اين دعوت اعراض كرده‌اند . و اين آيه پس از واقعه نازل شده است . در مورد تاريخ اين غزوه واقدى مىگويد : نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله از روز شنبه نيمهء شوال بيستمين ماه هجرت آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به مدينه تا اول ذى القعده « 1 » آنها را محاصره كرد و پرچمدار رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حمزه بود « 2 » و در ذى القعده آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله از جنگ دست كشيد . بعضى از حوادث پس از بدر عبارت بودند از : ( 1 )

تصميم صفوان به ترور پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله

ابن اسحاق از عروة بن زبير نقل مىكند كه عمير بن وهب جمحى يكى از شيطان‌هاى قريش بود و از كسانى بود كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و يارانش را اذيت مىكرد و در حالى كه در مكه به سر مىبرد ، باعث اذيت و آزار مسلمانان بود . او از كسانى بود كه در بدر شركت كرد و در آن پسرش وهب اسير شد . كمى بعد از بدر ، وى با صفوان بن اميّه جمحى در كنار كعبه نشسته بود و در مورد مصيبت‌هاى اهل بدر صحبت مىكردند كه صفوان گفت : به خدا قسم كه زندگى پس از آنها هيچ صفايى ندارد . عمير گفت : به خدا راست مىگويى . به خدا قسم كه اگر بدهكار نبودم و از بدبختى خانواده‌ام پس از خود نمىترسيدم ، به سوى محمد مىرفتم و او را مىكشتم و بهانه‌اى هم براى اين كار دارم ؛ زيرا پسرم در دست آنها اسير است . صفوان گفت : من بدهكارى تو را مىپردازم و خانواده‌ات نيز تا زمانى كه زنده‌اند ، در كنار من خواهند بود . پس عمير دستور داد كه شمشيرش را تيز و سمّى كنند ! و سپس حركت كرد تا به مدينه رسيد . ( 2 ) و در حالى كه عمر بن خطاب به همراه عده‌اى از مسلمانان مشغول صحبت دربارهء واقعهء بدر بودند ، عمير بن وهب شترش را در كنار مسجد خواباند و در همين حال شمشيرش در دستش بود . عمر گفت :
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 174 . ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 48 .