( 1 ) آنها نيز در قلعههايشان ماندند و حتى يك تير پرتاب نكردند و به جنگ نپرداختند ؛ « 1 » زيرا خداوند ترس و وحشت در دلهايشان افكنده بود . پس از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله پرسيدند : آيا از قلعههايمان پايين بياييم و هر جا مىخواهيم برويم ؟ آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : خير ، مگر آن كه بر فرمان من تسليم شويد . « 2 »
پس به فرمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله گردن نهادند مبنى بر اين كه دارائيشان در اختيار رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله باشد . « 3 »
آنها افراد صنعتگرى بودند و براى همين وسايل صنعتى و سلاحهاى زيادى در اختيار داشتند و در عوض مزارع و زمينهاى زيادى نداشتند . « 4 » و تمام اين دارايى در اختيار رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قرار گرفت . پس از آن كه از قلعههايشان پايين آمدند و قلعهها فتح شد ، محمد بن مسلم دارائيشان را در اختيار گرفت . « 5 » و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به منذر بن قدامهء سلمى دستور داد كه يهوديان را با طناب به هم ببندند و او شانههاى آنها را به هم بست .
سپس ابن أبيّ به نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رفت و دستش را از پشت در گريبان زرهاش فرو برد و گفت : اى محمد ! به هم پيمانهاى من نيكى كن !
( 2 ) نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله بسيار ناراحت شد و با خشم صورتش را به او كرد و فرمود : واى بر تو ، رهايم كن .
گفت : تو را رها نمىكنم تا به همپيمانان من نيكى كنى ! چهارصد نفر زره پوشيده و سيصد نفر بدون زره « 6 » در جنگ بعاث و جنگ حدائق مرا از عرب و عجم حفظ كردند و تو امروز مىخواهى كه آنها را در يك لحظه درو كنى ؟ به خدا قسم كه من از برگشت روزگار مىترسم . « 7 » پس از صحبتهاى
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 1 ، ص 178 .
( 2 ) . همان ، ص 177 .
( 3 ) . همان ، ص 178 .
( 4 ) . همان ، ص 179 .
( 5 ) . همان ، ص 178 .
( 6 ) . در سيرهء ابن هشام از ابن اسحاق نقل شده است كه : چهارصد نفر بدون زره و سيصد نفر زرهپوش ( ج 3 ، ص 52 ) .
( 7 ) . و در همين مورد قول خداوند نازل شد كه :« فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشى أَنْ تُصِيبَنا دائِرَةٌ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلى ما أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نادِمِينَ »( مائده ( 5 ) ، 52 ) ؛ دل بيماران را خواهى ديد كه به آنها رو مىآورند و مىگويند : « مىترسيم آسيبى به ما برسد » . شايد خدا فتحى پيش آورد يا امرى كه از مكنونات دل خويش سخت پشيمان شوند .
ابن اسحاق از پدرش از عبادة بن وليد صامت از پدرش وليد نقل كرده است : هنگامى كه بنى قينقاع به جنگ با رسول اللّه پرداختند ، پدرش عبادة بن صامت نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رفت و از پيمانى كه با آنها داشت بيزارى جست و در مورد او و عبد الله بن أبيّ آيهاى از مائده نازل شد كه :« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ »؛ اى مؤمنان ! يهود و نصارى را به دوستى برنگزينيد كه آنها دوستان يكديگرند و كسانى كه از شما با آنها دوست شوند از آنها خواهند بود ، خداوند ستمكاران را رهنمون نيست . تا اين كه