( 1 ) كشته شدن ابو جهل عمرو بن جموح با ابو جهل درگير شد و ضربهاى بر ران ابو جهل زد و ابو جهل نيز ضربهاى بر دست او وارد كرد ، و دست عمرو از بازو قطع شد و تنها به پوست آويزان بود ، براى همين او آن را به زير پايش گذاشت و كشيد تا اين كه قطع شد و سپس آن را دور انداخت .
عبد الله بن مسعود به كنار ابو جهل رسيد ، در حالى كه در خونش غوطهور بود ، پس به او گفت : حمد و سپاس خدايى را كه تو را خوار و ذليل كرد !
( 2 ) ابو جهل سرش را بالا آورد و گفت : همانا خداوند غلام پسر عبد الله را رسوا كرد . بگو بدانم كه پيروزى از آن كيست ؟ ابن مسعود گفت : از آن خدا و رسولش . و بدان كه من الان تو را به قتل مىرسانم . سپس پايش را بر گردن ابو جهل گذاشت و فشار داد . ابو جهل گفت : همانا پايت را بر موضع بلندى گذاردهاى ، اى بزغالهچران ! بدان كه براى من چيزى سختتر از اين نيست كه امروز به دست تو كشته شوم ! آيا كسى از أحلاف يا مطّيّبين نمىآيد كه مرا به قتل برساند ؟ !
ابن مسعود كلاهخودى را كه بر سر ابو جهل بود درآورد و آنگاه سرش را از تن جدا كرد و آن را نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آورد و گفت : بشارت بر تو باد اى رسول اللّه ! اين سر ابو جهل بن هشام است . پس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سجدهء شكر به جاى آورد .
( 3 ) اسير شدن عباس و عقيل ابو اليسر انصارى ، « 1 » عباس بن عبد المطلب و عقيل بن ابى طالب را اسير كرد و آنها را نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله
هامش
( 1 ) . در مجمع البيان ، ج 4 ، ص 812 آمده است : ابو اليسر كعب بن عمرو كه از بنى سلمه بوده است و به همين ترتيب در سيرهء ابن هشام ، ج 2 ، ص 398 و مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 252 آمده است . و جالب اين است كه ابن اسحاق در سيرهاش از عباس بن عبد المطلب و خاندان او رؤياى عاتكه دختر عبد المطلب را در شأن پيروزى مسلمين بر قريش را نقل مىكند ( ج 3 ، ص 258 ) . و از نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل مىكند كه : عباس را به اجبار به جنگ آوردهاند ، پس او را نكشيد ( ج 2 ، ص 281 ) و از ابى رافع ، آزاد كردهء او نقل مىكند كه : او و خاندانش اسلام آورده بودند ( ج 2 ، ص 301 ) و او را از اوّلين اطعام كنندگان قريش مىشمارد ( ج 2 ، ص 320 ) و همچنين اسير شدن عقيل بن أبي طالب و نوفل بن حارث را ذكر مىكند ( ج 3 ، ص 3 ) و اسير شدن عباس به همراه آنها را ذكر نمىكند . و ابو ذر الخشى ( متوفاى 604 ) علّت آن را دستكارىهاى شارحان مىداند و مىنويسد : زيرا عباس اسلام آورده بود ؛ اما از ترس قريش اسلام خود را پنهان مىكرد ؛ چنان كه در حاشيهء سيره ( ج 3 ، ص 3 ) هم آمده است . و واقدى چيزى از عباس نقل نمىكند ، مگر همان رؤياى خواهرش ، عاتكه ( ج 1 ، ص 29 ) و او سه سال از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله بزرگتر بوده است ( ج 1 ، ص 70 ) و يعقوبى اسير شدن و اسلام آوردن و فديه دادن او براى خودش و عقيل و نوفل را نقل مىكند ج 2 ، ص 46 . و همين مطلب را طبرى هم نقل مىكند . و ملاحظه مىشود كه ابن اسحاق نزول سورهء انفال را بعد از بدر ذكر مىكند كه در آن آيهء :« يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِمَنْ فِي أَيْدِيكُمْ مِنَ الْأَسْرى : إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ »