( 1 ) قطب راوندى در الخرائج و الجرائح آن را همين طور نقل كرده و گفته است : هنگامى كه نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله و همراهانش در آن شب خارج شدند ، فرداى آن روز به منطقهء سراقة بن جعشم رسيدند ، وقتى كه سراقه نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله را ديد ، پيش خود گفت : مىخواهم مقام و منزلتى در ميان قريش پيدا كنم ، براى همين سوار اسب خود شد و به سوى محمد صلّى اللّه عليه و آله حركت كرد . همراهان آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله گفتند : اين شيطان ما را تعقيب مىكند ! و رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرمود : همانا خداوند ما را از شرّ او كفايت مىكند . براى همين وقتى كه سراقه به نزديكى آنها رسيد ، رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرمود : خدايا او را درمانده كن ! فورا اسب سراقه در شن زار فرو رفت و او فرياد زد : اى محمّد ، اسب مرا نجات بده كه در آن صورت كار بدى انجام نخواهم داد . او فهميد كه گرفتارىاش به سبب دعاى محمد صلّى اللّه عليه و آله بوده است و رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله دعا كرد كه : خدايا اگر راست مىگويد او را نجات بده و فى الحال اسب او از جا جهيد . آنگاه او گفت : اى ابو القاسم ، چارپايان و غلامان مرا با خود ببر و شلاق مرا نيز بردار . من تو را حاكم بر اموال خويش قرار دادم تا هر چه مىخواهى بردارى . آن حضرت فرمود : افرادى از قريش را كه در طلب ما هستند منحرف كن . سراقه از آنجا رفت و در راه به جماعتى از قريش برخورد كرد كه در تعقيب رسول الله صلّى اللّه عليه و آله بودند . او به آنها گفت : اين راه را رها كنيد ؛ زيرا هيچ كس از آن نگذشته است و اگر من كسى را ببينم ، او را به شما معرفى مىكنم . شما برويد و راههاى يمن و طائف را جست و جو كنيد . « 1 »
( 2 )
هجرت على عليه السّلام به همراه فواطم
در خبرى از أمالى شيخ طوسى گذشت كه على عليه السّلام صبر كرد تا مقدارى از شب آينده سپرى شد و سپس به همراه هند بن ابى هاله حركت كرد تا نزد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله در غار رسيدند . در آنجا نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله به وى دستور داد كه براى خود و فاطمهها و افرادى از بنى هاشم كه قصد هجرت به مدينه را دارند ، مركب تهيه كند و در آخر گفت : پس از آن كه تمام كارها را انجام دادى آمادهء هجرت باش و به محض اين كه نامهء من به تو رسيد ، حركت كن و لحظهاى درنگ نكن . تا اين كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله نامهاى به على عليه السّلام نوشت و به او دستور داد كه حركت كند و معطل نماند و اين نامه را ابو واقد ليثى به على عليه السّلام رسانيد .
هامش
محققان آن را در حاشيه سيره ( ج 2 ، ص 135 ) از كتاب الروض الأنف سهيلى نقل كردهاند و طبرسى آن را از سهيلى از دلايل النبوه بيهقى ( ج 2 ، ص 489 ) نقل كرده است . بقيهء خبر سراقة از ابن اسحاق چنين است : رسول الله صلّى اللّه عليه و آله نوشتهاى براى من بر روى استخوانى يا رقعهاى يا سفالى نوشت و به من داد . من هم آن را گرفتم و برگشتم و آن را نگهدارى كردم تا آن حضرت مكه را فتح كرد و از جنگهاى حنين و طائف فارغ شد آنگاه من در جعرانه به خدمت او رفتم و اسلام آوردم و به سوى قوم خويش بازگشتم . سيرهء ابن اسحاق ج 2 ، ص 635 و دو بيت اول را يعقوبى ( ج 2 ، ص 40 ) آورده است .
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 145 .