نمىشوند كه قاتل محمد بر روى زمين راه برود و در آن صورت جنگها بين شما در مىگيرد و هر دو طرف ضعيف و فانى مىشويد .
( 1 ) شخص ديگرى گفت : من نظر ديگرى دارم . گفتند : آن را بيان كن . گفت : او را در خانهاى زندان مىكنيم و آب و غذا هم به وى مىدهيم . او آن قدر در آن خانه بماند تا قابض الروح به سراغش بيايد و جانش را بگيرد ؛ چنان كه زهير و نابغه و امرؤ القيس به همين صورت مردند .
ابليس گفت : اين رأى و نظر بدتر از اولى است ! گفتند : چرا ؟ گفت : زيرا بنى هاشم به اين كار راضى نمىشوند و هنگامى كه موسمى از موسمهاى عرب فرا برسد ، آنها از ديگران درخواست كمك مىكنند و با همكارى آنها محمد را آزاد مىكنند .
شخص ديگرى گفت : رأى من اين است كه او را از شهر خويش اخراج كنيم و با خيال آسوده به پرستش خدايان خويش بپردازيم .
( 2 ) ابليس گفت : اين رأى از همه بدتر است ! گفتند : چرا ؟ گفت : زيرا شما با اين كار فصيحترين و سخنورترين و زيباروىترين فرد را به ميان قبايل عرب مىفرستيد و او با زبان شيرين خود ، آنها را افسون مىكند و چيزى نمىگذرد كه آنها را سواره و پياده عليه شما به جنگ مىفرستد .
آنها كه ديگر حيران مانده بودند به ابليس گفتند : نظر شما در اين باره چيست اى پير مرد ؟ گفت : تنها يك راه وجود دارد . گفتند : آن چيست ؟ گفت : از هر طايفه قريش و حتى از بنى هاشم فردى انتخاب مىشوند ، آنگاه هر كدام چاقو يا شمشيرى در دست مىگيرند و هر يك ضربهاى بر او وارد مىكنند تا به هلاكت برسد و خونش در ميان قريش متفرق شود . به اين ترتيب بنى هاشم نمىتوانند به خون خواهى از وى برخيزند ؛ زيرا طايفههاى مختلف قريش در آن شريك هستند و اگر از شما درخواست كردند ، سه برابر خون بهاى معمولى به آنها بدهيد . آنها گفتند : بلكه ده برابر خونبهاى معمولى به وى مىدهيم .
سپس گفتند : رأى همان رأى و نظر پيرمرد نجدى است و پس از اين مجلس جبرئيل بر رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نازل شد و او را از واقعه مطلع كرد . « 1 »
( 3 ) شيخ طوسى در أمالى با سندى از ابى عبيدة بن محمد بن عمّار بن ياسر ، حديثى را در مورد خوابيدن حضرت على عليه السّلام در جاى خواب رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و هجرت آن حضرت به مدينه روايت كرده است كه اول آن از سنان بن سنان از هند بن أبى هاله ، دختر خواندهء رسول الله صلّى اللّه عليه و آله از خديجه است و ساير آن از پدرش محمد بن عمار از پدرش عمار ياسر و از عبيد الله بن رافع از پدرش ابى رافع ، غلام
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ، ج 1 ، ص 273 - 275 .