تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
( 1 ) اسعد بن زراره خزرجى از بنى نجار بود كه از دايىهاى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله به شمار مىرفتند و وى رفيق عتبة بن ربيعهء مخزومى بود . او به همراه ذكوان براى انجام عمره رجب به سوى مكه رفتند و مىخواستند كه هم‌پيمانانى را عليه اوسىها براى خويش دست و پا كنند . پس از آن كه اسعد بن زرارة بر عتبه در مكه وارد شد ، به وى گفت : بين ما و قبيلهء اوس جنگى در گرفته است و حال ما آمده‌ايم كه با شما عليه آنان هم پيمان شويم . عتبه گفت : شهر ما از شهر شما دور است و براى ما يك گرفتارى پيش آمده كه خواب را از چشم ما ربوده است ! اسعد گفت : گرفتارى كدام است ، در حالى كه شما در حرم و در امنيت زندگى مىكنيد ؟ ! عتبه گفت : مردى در ميان ما ظاهر شده است كه ادعا مىكند رسول خدا است و خواب ما را آشفته كرده و الهه‌هاى ما را مورد سب و ناسزا قرار داده و جوانان ما را فاسد كرده و جمع ما را پريشان نموده است . اسعد گفت : او كيست ؟ گفت : فرزند عبد المطلّب است كه از طبقهء شريف مردم و از خانواده‌اى بزرگوار است . ( 2 ) از سوى ديگر اسعد و ذكوان و تمام اوس و خزرج به طور مكرر از يهوديان نضير و قريظه و قينقاع كه در كنارشان زندگى مىكردند ، شنيده بودند كه اين زمان ، دوران ظهور پيامبرى از مكه است كه به مدينه مهاجرت مىكند و ما به همكارى او به جنگ با شما عرب‌ها مىپردازيم ! هنگامى كه اسعد اين خبر را از عتبه شنيد ، دلش گواهى داد كه اين همان موعود يهودىها است . پس پرسيد : او را كجا مىتوان ديد ؟ گفت : در حجر اسماعيل نشسته است و آنها به جز در ايام موسم حج از شعب ابو طالب بيرون نمىآيند . مواظب باش كه با او هم سخن نشوى و به سخنانش گوش فرا ندهى ، زيرا با كلامش تو را افسون مىكند . اسعد گفت : من مىخواهم عمره به جاى آورم و به ناچار بايد كعبه را طواف كنم ؟ گفت : مقدارى پنبه در گوش‌هايت بگذار . ( 3 ) پس اسعد مقدارى پنبه در گوش‌هايش گذاشت و مشغول طواف شد و در اين حال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله به همراه عده‌اى از بنى هاشم در حجر اسماعيل نشسته بود . پس اسعد نگاهى گذرا به وى كرد و از كنارش رد شد ؛ اما در شوط دوم به خودش گفت : گمان نمىكنم كسى از من احمق‌تر باشد ! آيا سزاوار است كه چنين حادثه‌اى در مكه رخ داده باشد و من از آن بىخبر بمانم و نتوانم پس از بازگشت به ميان شهر و قبيله‌ام ، آنها را آگاه سازم ؟ ! براى همين پنبه را از گوش‌هايش درآورد و دور انداخت و نزد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله رفت و گفت : أنعم صباحا ! ( صبح بخير ) ! رسول الله صلّى اللّه عليه و آله سرش را بالا آورد و فرمود : هرآينه خداوند چيزى بهتر از اين را براى ما برگزيده است كه تحيّت اهل بهشت است : السلام عليكم . اسعد
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 145 | الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي / حسينعلى عربى