- آنگاه كه از كثرت گريهء امام زين العابدين ( ع ) ، پرسيدند ، وى در حالى كه سيل اشك از چشمانش سرازير بود در جواب گفت : من چگونه اندوهناك نباشم ؟ يعقوب به فراغ يكى از پسران خود مبتلا شد و آن قدر گريست كه چشمانش از غم و اندوه نابينا گشت ؛ در حالى كه مىدانست كه فرزندش يوسف زنده است .
من چگونه محزون نباشم ؟ ، از يك سو پدرم و از سوى ديگر چهارده نفر از خاندانم در يك نبرد و در برابر ديدگانم به شهادت رسيدند . در چنين حال آيا مىتوانم غم و اندوه را فراموش كنم ؟ .
و در مناقب ابن شهر آشوب از امام صادق ( ع ) ، آمده است كه : على بن الحسين ( ع ) ، مدت بيست سال بر پدر بزرگوارش مىگريست ، و همين كه برايش سفرهء غذا مىآوردند و آب و نان را مىديد ، بىاختيار اشك از چشمانش مانند سيل سرازير مىگشت ، تا آنجا كه روزى يكى از غلامان رو كرد به آن حضرت و گفت : يا بن رسول اللّه ، جانم فداى شما باد . من مىترسم از شدت اندوه هلاك شوى ! امام در جوابش گفت : من اندوه خود را به درگاه خدا مىبرم و آنچه من مىدانم شما نمىدانيد . سپس اضافه كرد : دست خودم نيست . من هر وقت قتلگاه فرزندان فاطمه را به ياد مىآورم ، نمىتوانم خوددارى كنم .
شيخ صدوق در خصال مىنويسد : امام سجاد ( ع ) ، به مدت بيست سال بر پدرش حسين بن على ( ع ) ، گريست ، و كمتر اتفاق مىافتاد كه غذايى براى وى حاضر كنند و اشك از چشمانش جارى نگردد ، تا روزى كه غلامش به وى گفت : اى فرزند پيمبر خدا ، آيا لحظهاى مىرسد كه شما محزون و اندوهناك نباشيد ؟ وى در پاسخ گفت : واى بر تو . يعقوب پيمبر ( ع ) ، كه داراى دوازده پسر بود . آنگاه كه به فراغ يكى از آنها دچار شد ، چشمانش از كثرت گريه و اشك به سفيدى گراييد . و كمرش خم گشت ، در حالى كه فرزندش يوسف زنده بود . من كه خود ناظر بودم پدرم و هفده نفر از خاندانم در كنارم آغشته به خون گرديدند چگونه محزون و غمناك نباشم ؟ .
ابن قولويه در كامل الزياره به سند خود روايت كرده است كه : يكى از غلامان على بن الحسين ( ع ) ، تعريف كرده گويد : يك روز آقا و مولاى خود على ( ع ) ، را ديدم كه در گوشهء سايبانى توقف كرده و در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود سر به سجده گذاشت . من با حالى آشفته به وى گفتم :
- يا على بن الحسين ، هنوز وقت آن نرسيده كه گريان نباشيد و از غم و اندوه شما كاسته شود ؟ . آن حضرت سر از سجده برداشت و از پشت موج اشك نگاهى بر من افكند و گفت : واى بر تو . به خدا سوگند ، يعقوب با اينكه غم و اندوه وى به مراتب كمتر از گرفتارى و اندوه من بود ، گفت « يا اسفا على يوسف » و نزد پروردگار خود لب به شكوه و شكايت گشود ؛ در حالى كه تنها به فراغ يكى از پسرهايش مبتلا گشته بود .
من كه خود ناظر بودم پدرم و عدهاى از خاندانم را در جلو چشمانم سر بريدند ، چگونه محزون نباشم ؟ .
مختار سر ابن زياد را نزد امام زين العابدين ( ع ) ، مىفرستد .
هنگامى كه ابراهيم بن اشتر ، در نزديكى رودخانهء خازر ، با عبيد اللّه بن زياد به نبرد پرداخت و وى را به قتل رسانيد ، سر او و عدهاى از رجالى را كه با وى بودند به نزد مختار فرستاد . مختار نيز بىدرنگ سر ابن زياد را براى محمد بن حنفيه و على بن الحسين ( ع ) روانه ساخت . فرستادهء مختار در حالى كه سر عبيد اللّه بن زياد را در دست داشت به حضور زين العابدين ( ع ) ، رسيد و سر را جلو او گذاشت . امام در حالى كه به خوردن غذا