تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
اين آيه خواهيم بود ؟ راوندى در كتاب دعوات خود از امام باقر ( ع ) ، آورده است كه : پدرم على بن الحسين ( ع ) ، تعريف كرد : آنگاه كه به بيمارى شديدى مبتلا گرديدم و به شدت رنج مىبردم ، حسين بن على ( ع ) بر بالين من حضور يافته ، گفت : فرزند ، چه مىخواهى بگو . چنانچه حاجتى دارى بيان كن . من نيز در پاسخ گفتم : پدر جان ميل دارم در زمرهء كسانى باشم كه پيشنهاد و درخواستى از درگاه خداوندى ندارند و در كار او دخالت نمىكنند . پدرم از اين پاسخ ، شاد و خرسند گرديده ، رو كرد به من و گفت : احسنت ، پسر جان ، از ابراهيم خليل ( ع ) ، نيز جبرائيل پرسيد : آيا حاجتى دارى كه من به انجام رسانم ؟ ابراهيم ( ع ) ، در جواب او گفت : هيچ گونه حاجت و پيشنهادى ندارم ؛ زيرا خداوند بيشتر از من آگاهى دارد و او بهترين وكيل است و خود مىداند چگونه مرا كفايت كند . آنگاه پدرم حسين بن على ( ع ) ، گفت : جواب تو خيلى شبيه به سخن ابراهيم خليل ( ع ) ، بود . شيخ صدوق در كتاب عيون به سند خود از امام صادق ( ع ) ، آورده است كه : على بن الحسين ( ع ) ، اغلب با كسانى به سفر مىرفت كه وى را نشناسند ، و با آنها نيز شرط مىكرد كه در تمام امور مسافرت به آنها كمك كند ، و آنگاه كه از اين موضوع از وى جويا شدند ، گفت : بيم دارم از اينكه به نام رسول اللّه ( ص ) ، بيش از آنچه استحقاق دارم مرا رعايت كنند و مورد احترام قرار دهند . پس چنين افتاد كه يك بار آن حضرت همراه با عده‌اى به مسافرت رفتند . در بين راه يكى از آنها امام را شناخت و در حالى كه او را نشان مىداد گفت : اين شخص ، على بن الحسين است . در اين هنگام بود كه وى را در آغوش گرفتند و همگى دست و پاى آن حضرت را غرق در بوسه ساختند و گفتند : يا بن رسول اللّه ، آيا اراده فرمودى كه ما گرفتار آتش دوزخ گرديم ؟ چنانچه از دست و زبان ما نسبت به شما جسارتى مىرفت آيا اين امر باعث هلاكت ما نمىگشت ؟ و آنگاه كه در اين مورد از وى پرسيدند ، امام فرمود : يك بار من با جماعتى كه مرا مىشناختند سفر كردم . آنان به خاطر خوشنودى پيمبر خدا ( ص ) ، بيش از استحقاق با من به عطوفت و مهربانى رفتار كردند . اين بار نيز چنين پنداشتم كه شما نيز ممكن است همان گونه رفتار كنيد . پس دوست داشتم كه امر خود را پوشيده دارم . در مناقب ابن شهر آشوب و احتجاج طبرسى آمده است كه : روزى على بن الحسين ( ع ) عازم حج بود . در راه مكه عباد بصرى وى را ملاقات كرد و گفت : اى على بن الحسين چگونه است كه شما جهاد و مشكلات آن را رها كرده و حج كه امرى آسان است اختيار كرده‌ايد ؟ خداى عز و جل مىفرمايد :
« إِن اللَّه اشْتَرى مِن الْمُؤْمِنِين أَنْفُسَهُم وَ أَمْوالَهُم بِأَن لَهُم الْجَنَّةَ يُقاتِلُون فِي سَبِيل اللَّه فَيَقْتُلُون وَ يُقْتَلُون

، تا آنجا كه مىفرمايد ، و بشر المؤمنين « 1 » » . ( خدا از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريد ، در مقابل اين كه بهشت از آنهاست در راه خدا كارزار كنند . بكشند و كشته شوند . . . و مؤمنان را نويد بده . ) على بن الحسين ( ع ) در پاسخ وى گفت : چنانچه كسانى با اين صفات وجود داشته و در چنين موقعيت باشند بدون شك جهاد به مراتب از حج بهتر است .

هامش
( 1 ) سورهء توبه آيهء 112 .