تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
شيخ مفيد در ارشاد به سند خود از ابى جعفر محمد بن اسماعيل روايت كرده ، مىنويسد : موقعى كه على بن الحسين ( ع ) ، به خانهء كعبه رفته بود و مناسك حج را به جا مىآورد ، مردم اكثرا محو تماشاى عظمت و جلال او شده بودند و همه مىخواستند خود را به وى نزديك سازند و در حالى كه وى را به يكديگر نشان مىدادند پىدرپى مىگفتند اين آقا كيست ؟ در اين اثنا فرزدق كه در ميان آنها حضور داشت اشعارى انشاء كرد و چنين گفت :
هذا الذي تعرف البطحاء وطأته * و البيت يعرفه و الحل و الحرم هذا ابن خير عباد اللّه كلهم * هذا التقى النقى الطاهر العلم يكاد يمسكه عرفان راحته * ركن الحطيم اذا ما جاء يستلم يغضى حياء و يغضى من مهابته * فما يكلم الا حين يبتسم اي الخلائق ليست في رقابهم * لاولية هذا أو له نعم من يعرف اللّه يعرف اولية ذا * فالدين من بيت هذا ناله الامم اذا رأته قريش قال قائلها * الى مكارم هذا ينتهى الكرم
سبط ابن جوزى نيز در تذكرة الخواص همان روايت حلية الاولياء را آورده است ، اما ابياتى كه ذكر كرده بيش از آن است كه در حليه آورده شده و سپس در توضيح اين مطلب اضافه كرده ، مىنويسد : چنان كه اشاره كردم ، ابو نعيم بيش از چند بيت در حليه ذكر نكرده است و بقيهء ابيات را از ديوان فرزدق انتخاب و بدان اضافه كرده‌ام ، و اين روايت را سبكى نيز در كتاب طبقات الشافعيه به سند خود كه سلسلهء روات آن به ابن عايشه عبد اللّه بن محمد مىپيوندد و او نيز از پدر خود آورده است : به سالى كه هشام بن عبد الملك و يا وليد ، روانهء حج گشته بود ، پس از طواف ، نوبت به استلام حجر الاسود رسيد ؛ اما هشام در اثر ازدحام و اجتماع مردم هر اندازه سعى كرد خود را به حجر الاسود برساند نتوانست . آنگاه بر مسندى كه براى او گذاشته بودند نشست و در حالى كه عدّه‌اى از اهالى شام با او بودند ، به مردم مىنگريست . در اين اثنا چشمشان به مردى افتاد كه چهره‌اى نورانى داشت و آثار بزرگى و ابهت و زيبايى و جمال ملكوتى از ظاهرش نمايان بود ، و در عظمت و وقار ، هرگز كسى مانند او ديده نشده بود . او على بن الحسين بن على بن ابى طالب ( ع ) بود ؛ كه با وقار و آهستگى طواف كعبه را انجام مىداد . همين كه به قصد استلام حجر حركت كرد مردم همگى متوجه او شدند . و از حركت بازايستادند و به كنارى رفتند و به تماشايش پرداختند ، تا آن حضرت به حجر الاسود نزديك شد و آن را استلام كرد . در اين هنگام يكى از اهالى شام رو كرد به هشام و گفت : اين كيست ، كه اين همه مردم به تعظيم و تكريمش پرداخته‌اند ؟ هشام كه بيم داشت مبادا شاميان نيز به او روى آورند و به وى تعظيم كنند ، پاسخ داد : من او را نمىشناسم . فرزدق كه در ميان اين جمع حاضر بود پيش آمده ، سخن آنها را قطع كرد و گفت : - من مىدانم اين شخص كيست . مرد شامى گفت : - ابو فراس ، پس تو مىشناسى اين مرد كيست ؟ در اين موقع بود كه فرزدق به سرودن اشعار خود پرداخت . روايت سبط ابن جوزى و سبكى جز در چند بيت چندان تفاوتى نداشته و با يكديگر مطابق است .