وى مىگويد ، من شرم كرده ، از خجلت سر را به زير افكندم . چون آن حضرت مرا به اين حال مشاهده كرد براى اينكه مرا از اضطراب و تشويش و شرم و حيا برهاند جامهاى را كه مخصوص خود او بود بر دوش من انداخت و دستور داد هزار درهم براى من بياورند . از آن پس هر موقع آن مرد به ديدار آن حضرت نايل مىشد ، مىگفت : گواهى مىدهم كه تو فرزند رسول خدايى . .
در مناقب ابن شهر آشوب آمده است كه : روزى على بن الحسين ( ع ) غلام خود را دو بار صدا كرد و او جواب نداد . بار سوم كه پاسخ داد امام ( ع ) رو كرد به او و گفت :
صداى مرا نشنيدى ؟
- بلى شنيدم - پس چه باعث شد كه از جواب خوددارى كردى ؟
- چون مىدانستم كه در خدمت شما در امان هستم .
آنگاه على بن الحسين ( ع ) گفت : شكر و سپاس به درگاه خداوندى كه غلام مرا در پناه من در امان قرار داد .
و در كتاب حياة الحيوان آمده است كه : هر وقت على بن الحسين ( ع ) از خانه خارج مىشد مىگفت : بار خدايا از تو مىخواهم توفيق عنايت فرمايى كه امروز به دادن صدقه و خيرات بپردازم و چنانچه كسى با من به بدى رفتار كرد ، مورد عفو و بخشش قرار دهم و كار خود را به تو وامىگذارم .
در حلم و بردبارى على بن الحسين ( ع ) همان بس كه وقتى مرد سالخوردهاى از اهالى شام ، كه اهل بيت را اسيران خارجى مىپنداشت ، وى را مخاطب ساخته و در كمال جسارت گفت : خدا را شكر كه شما را به هلاكت رسانيد و اين بلاد را از رجال شما آسوده ساخت . امام زين العابدين ( ع ) پاسخ وى را نداد ، و هرگز دشنام و ناسزا به وى نگفت ؛ بلكه با نرمى و خونسردى خطاب به وى گفت : آيا قرآن خواندهاى ؟ پس آنگاه به ذكر آياتى از قرآن كريم كه در فضل اهل بيت نازل گشته بود پرداخت . همان موقع آن مرد از كردهء خود سخت پشيمان شد و انگشت ندامت بر دهان گرفت و توبه و استغفار كرد و همانطور كه در شرح زندگانى امام حسين ( ع ) بدان اشاره شد وى به شدت تحت تأثير جذبهء فضيلت و حكمت و حلم و بردبارى امام زين العابدين ( ع ) قرار گرفت .
شجاعت امام
امام سجاد ( ع ) كه در كليهء صفات حميده و فضايل اخلاقى زبانزد خاص و عام بود ، در شجاعت و قواى روحى و ثبات دل و جرأت و شهامت نيز به حد كمال بود . سخنان آن حضرت در پاسخ عبيد اللّه بن زياد ظالم و ستمگر ، به وقتى كه امر به قتل وى داده بود خود بالاترين دليل بر شجاعت و شهامت آن حضرت است ؛ به اين ترتيب كه خطاب به عبيد اللّه فرمود : اى پسر زياد ، مرا به مرگ تهديد مىكنى ؟ تو نمىدانى كه قتل براى ما امرى عادى و شهادت مايهء كرامت و مباهات ماست . و آنگاه كه از كوفه وى را به اسارت مىبردند تا موقعى كه به شام رسيدند با هيچ يك از آنها كه با وى بودند لب به سخن نگشود . چنان كه محفر بن ثعلبه كه به اين امر فجيع دست زده بود چون به دربار يزيد رسيد در اين مورد آن چه را كه خود فكر مىكرد گفت اما يزيد نيز در جواب محفر گفت : آن كه مادر محفر زاييد فاجرتر و لئيمتر از هر كس ديگر است . و سخنان آن