احضار كرد ، من نيز اطاعت كردم به حضورش رفتم . وقتى كه به وى نزديك شدم دريافتم كه آثار خشم و غضب در چهرهاش نمايان است . تازيانه در جلويش قرار داشت . سراپايم لرزيد و ترس شديدى بر من مستولى شد زيرا هنوز مرا عقوبت نكرده و در مقام تنبيه و جبران خطا و اشتباه من برنيامده بود . اما به زودى فهميدم كه زين العابدين ( ع ) در انديشهء ديگرى است . او رو كرد به من و گفت : هنوز در بارهء كسى اين چنين رفتار نكرده بودم و به اين سرعت خشم و غضب مرا فرا نمىگرفت و افزود : اين تازيانه را بردار و از من قصاص بگير و تلافى كن . گفتم عجبا ! ! اى مولاى من ، گمان كردم كه شما براى تنبيه مرا احضار فرمودهاى ، و مىدانم كه مستحق عقوبتم . حال چگونه جرأت كنم كه چنين جسارتى دربارهء شما روا دارم ، در صورتى كه هنوز خود را گناهكار مىدانم . على بن الحسين ( ع ) دوباره در حالى كه تازيانه را به دست من مىداد گفت : واى بر تو چرا از من انتقام نمىگيرى ؟ من از بزرگى و عظمت امام ( ع ) سر به زير افكنده گفتم جانم فداى شما باد . پناه مىبرم به خدا كه چنين روزى را بر من بياورد . شما بالاتر از آنيد كه من چنين جسارتى را بنمايم . وى همچنان اصرار مىكرد و من نيز در برابرش تعظيم كرده و هر آن بر تواضع و فروتنى خويش مىافزودم . چون مشاهده كرد كه اين چنين امتناع مىورزم با لطف و ملايمت خاصى رو كرد به من و فرمود : حال كه از قصاص من ابا دارى ملك و زمين را به عنوان صدقه و خيرات به تو بخشيدم . از آن پس خوشبختى و سعادت ، مرا در آغوش گرفت و از ثروت و مال فراوانى نيز برخوردار شدم . چنان كه واقدى روايت كرده است گويد : حديث كرد مرا عبد اللّه بن محمد بن عمر بن على ( ع ) موقعى كه هشام بن اسماعيل « 1 » بر مسند حكومت نشست . دست به كارهاى زشت و ناپسند مىزد و با مردم شهر به خشونت و دشمنى رفتار مىكرد ، و در اين ميان بيش از همه به آزار على بن الحسين ( ع ) ، پرداخت و آنگاه كه وليد بن عبد الملك دستور داد ، وى را از فرماندارى معزول كنند و از مردم خواست در برابر خانهء مروان بايستند تا چنانچه حقى از مردم پايمال نموده وى را بازخواست نمايند . اما هشام كه از رفتار خود بيش از همه واقف بود مىگفت : جز از على بن الحسين ( ع ) از هيچ كس بيم ندارم ؛ و بدين ترتيب هر كس از برابر او مىگذشت ، وى را دشنام مىداد و لعن و نفرين مىكرد . در همين موقع بود
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 239
مساهمون: السيد محسن الأمين
ص٢٣٩
هامش
( 1 ) در كتاب طبقات ابن سعد ، چنين آمده است كه هشام بن اسماعيل بن هشام بن وليد بن مغيرة بن عبد اللّه بن مخزوم ابتدا به علم و روايت مشهور بود و به امر عبد الملك بن مروان ، والى مدينه گرديد ، ديرى نپاييد كه عبد الملك از دنيا برفت ، وى همان كسى است كه سعيد بن مصيب نيز به امر وى مورد ضرب و شتم قرار گرفت و آن به هنگامى بود كه هشام از وى خواسته بود كه با وليد بن عبد الملك بيعت نمايد ، زيرا كه وى متعهد شده و قرار دادى با پدر خود منعقد ساخته بود كه امر خلافت را به وى واگذارد ، اما سعيد از بيعت با وى خوددارى كرده و به وى گوشزد كرد كه بايستى منتظر باشد تا مردم خود دربارهء وى چه قضاوت خواهند كرد ، در همين موقع بود كه به خشم و آزار سعيد پرداخت و وى را روانهء زندان ساخت ، در اينجا مؤلف كتاب در بارهء هشام و اعمال وى اضافه كرده مىنويسد : به نظر من علم و دانش با آن همه اثراتى كه بر هر فرد باقى مىگذارد و شخص را به كمال معنوى و اخلاق سوق مىدهد ، آيا براى هشام با آن همه ظلم و ستم و آزارى كه بر اهل بيت رسالت وارد ساخته نيز مثمر ثمر بوده است ؟
بدون شك اين جمله كه مىگويد ، من اعان ظالما بلى به ( كسى كه به يارى ستمگر بپردازد ، خود به ظلم و ستم وى گرفتار خواهد شد ) ، دربارهء هشام كاملا صدق كرده و وى نيز ديرى نپاييد كه به دست وليد معزول گرديد و مورد خشم و ستم قرار گرفت و خود به همان اعمال سوئى كه دربارهء ديگران اعمال كرده بود ، گرفتار آمد .