به نام عبد اللّه بن محمد خوانده مىشد و او نيز گفت : شنيدم از عبد الرزاق كه از زبان يكى از كنيزان ان حضرت تعريف مىكرد : هنگامى كه افتخار خدمت على بن الحسين ( ع ) را داشت . روزى براى گرفتن وضو آب بر دستهاى او مىريخت . ناگاه ظرف آب از دستش رها شد و پيشانى مبارك امام مجروح گرديد . سر را بلند كرده بر وى نظرى افكند . ليكن سخنى نگفت . ترس و وحشت وى را فرا گرفت ؛ اما به زودى عفو و بخشش و بزرگوارى آن حضرت را به ياد آورد و در مقابل عظمت و كرامتش به خود اطمينان داد . آنگاه به وى گفت :
- خداوند مىفرمايد : و الكاظمين الغيظ ، آن حضرت پاسخ داد : آرى خشم و غضب خود را فرو بردم .
بازگفت : و العافين عن الناس ، امام ( ع ) گفت : خداوند از گناه تو درگذرد .
كنيز گفت : و اللّه يحب المحسنين .
امام زين العابدين ( ع ) گفت : تو را به خاطر خداى عز و جل آزاد كردم .
و بيهقى نيز مانند اين روايت را در كتاب خود آورده است ، و در مناقب ابن شهر آشوب آمده است كه :
روزى يكى از كنيزان كاسهء بزرگى از طعام در دست داشت ناگهان از دستش رها شد و شكست . وى سخت بلرزيد و رنگش به زردى گراييد . اما بىدرنگ آن حضرت رو كرد به وى و گفت : به خاطر خدا تو را آزاد كردم .
در كشف الغمه آمده است كه : يكى از غلامان كه نزد آن حضرت خدمت مىكرد . گويد : بيشتر اوقات تهيهء غذا بر عهدهء من بود . يك روز كه عدهاى ميهمان بر او وارد شده بود و من به بريان كردن كباب مشغول بودم با عجله و شتاب سيخهاى كباب را در حالى كه از شدت حرارت يك پارچه آتش شده بود برداشته و به طرف ايشان روانه شدم ناگهان سيخهاى آتشين بر روى سر طفل كوچك على بن الحسين ( ع ) كه در كنار حياط ايستاده بود بيفتاد و به سختى مجروح شد و در دم جان سپرد . ميهمانان غذا را تناول كردند و رفتند .
آنگاه امام زين العابدين ( ع ) مرا صدا كرد ، رنگ از رويم پريد و اضطراب و وحشت عجيبى بر من دست داد .
به طرفى روانه شدم و سر را به زير افكندم . او همين كه مرا به اين حال مشاهده كرد پيش از آنكه پوزش بخواهم مرا عفو كرد و در حالى كه مرا مخاطب ساخته بود گفت : چون از روى عمد و اختيار مرتكب اين عمل نشدى تو را آزاد كردم و افزود : طفل را بپوشانيد و كفن كنيد و سپس خود نيز در كفن و دفن وى كمك كرد و او را دفن كردند .
يكى ديگر از غلامان آن حضرت سرگذشت خود را تعريف كرده مىگويد : من به غلامى در خدمت آن حضرت بودم . وى قسمتى از املاك خود را به من محول كرد كه آن را آباد كنم و با استخراج آب از چاه زمين را مشروب سازم ؛ اما روزى كه على بن الحسين ( ع ) براى سركشى و بازديد مزرعه تشريف آوردند ، مقدارى از زمين ويران شده و آسيب زيادى به درختان رسيده بود و اين بر اثر بىمبالاتى و اهمال من صورت گرفته بود ، كه در نگهدارى و مواظبت آن قصور ورزيده و وظيفهء خود را به خوبى انجام نداده بودم .
همين كه امام زين العابدين ( ع ) آگاه گرديد ، خشمناك و عصبانى شد و با تازيانهاى كه در دست داشت ضربتى بر بدنم زد . سپس از من رو برگرداند و از آنجا مراجعت فرمود : هنگامى كه به منزل رسيد ، مرا
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 238
مساهمون: السيد محسن الأمين
ص٢٣٨