تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
گويند زينب با گفتن اين كلمات همهء كسانى را كه در مجلس حاضر بودند به گريه واداشت و يزيد در آن موقع در سكوت عميقى فرو رفت . آنگاه زنى از بنى هاشم كه در خانهء يزيد به سر مىبرد ، براى حسين ( ع ) به گريه و زارى پرداخت ، و با صدايى بلند ندبه كرد و گفت : « اى محبوب همهء مؤمنان ، اى سرور اهل بيت ، اى فرزند محمد ( ص ) ، اى فريادرس بيوه‌زنان و پناه يتيمان و اى كشته‌شدهء به دست اولاد زناكاران . » پس هر كس صداى او را بشنيد گريه و ناله را سر داد . گويند : وقتى سرها را كه سر مقدس حسين ( ع ) نيز ميان آنها بود پيش يزيد نهادند شعرى از حصين بن حمام مرى بخواند :
صبرنا و كان الصبر منّا سجية * بأسيافنا تفرين هامّا و معصما ابى قومنا ان ينصفونا فانصفت * قواضب فى ايماننا تقطر الدما نفلقها ما من رجال اعزة * علينا و هم كانوا اعق و اظلما
آنگاه دستور داد چوبى از نى بياوردند و آن را به لب و دندان حسين ( ع ) زد و گفت : ( اين جنگ به عوض جنگ بدر ، ) ابو برزه اسلمى كه در آنجا حاضر بود ، رو كرد به او و گفت : ( واى بر تو اى يزيد ، بر دهان حسين پسر فاطمه چوب مىزنى ، من خود بارها ديده‌ام كه پيمبر خدا ( ص ) بر دهان او و برادرش حسن بوسه مىزد و مىگفت : شما دو سرور جوانان اهل بهشت هستيد ، خدا بكشد قاتلان شما را و جهنم و عذاب ابدى را براى آنها مهيا سازد و لعنت خدا بر آنان باد . يزيد از اين سخن در خشم فرو رفت و دستور داد وى را از مجلس بيرون كشيدند . در كتاب ، جواهر المطالب ، اثر باغندى آمده است كه : وقتى فرستادگان مردم كوفه اسيران و سرهاى شهيدان را بياوردند و وارد مسجد دمشق شدند مروان بن حكم بيامد و از جريان واقعه جويا شد . آنان ماجراى كشتن امام و ياران آن حضرت را بگفتند و مروان برخاست و برفت . پس از آن برادر مروان ، يحيى بن حكم بيامد و از اين امر جويا شد . آنان همان سخن را با وى بگفتند . يحيى رو كرد به آنان و گفت : ( در روز قيامت از محمد ( ص ) دور مانيد . ) پس يحيى بن حكم در مجلس يزيد به خواندن شعرى پرداخت و گفت :
لهام بجنب الطف ادنى قرابة * من ابن زياد العبد ذي الحسب الوغل سمية اضحى نسلها عدد الحصى * و بنت رسول اللّه ليس لها نسل
يزيد با شنيدن اين شعر به سينه‌اش بزد و گفت : خاموش باش . باغندى از زبان حافظ بن عساكر مىگويد : هنگامى كه سر مقدس حسين ( ع ) را پيش روى او نهادند اشعار ابن زبعرى را بخواند و همچنان كه سبط ابن جوزى به نقل از شعبى آورده است : يزيد دو بيت به آخر آن بيفزود ، هر چند ممكن است بيت دوم اين شعر را نيز يزيد بر آن اضافه كرده باشد اما در روايت ابن جوزى بدان اشاره نشده است . شعر مذكور چنين است :
ليت اشياخى ببدر شهدوا * جزع الخزرج من وقع الاسل فأهلوا و استهلوا فرحا * ثم قالوا يا يزيد لا تشل قد قتلنا القرم من ساداتهم * و عدلناه ببدر فاعتدل لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء و لا وحي نزل لست من خندف ان لم انتقم * من بني احمد ما كان فعل
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 195 | السيد محسن الأمين / حسين وجدانى