عمرو بن سعيد بازگشتم . وى در حالى كه با شادى لبخند مىزد ، شعرى از عمرو بن معديكرب زبيدى را خواند . برخى گويند : وى هنگامى كه فرياد شيون زنان بنى هاشم را شنيد . لبخند زده شعرى خواند . سپس عمرو بن سعيد گفت : ( اين فرياد عزا به عوض فرياد عزاى عثمان ) آنگاه به منبر رفت و كشته شدن حسين را به مردم خبر داد و گفت : بدانيد اين واقعه كه رخ داد ، بدون ترديد در برابر وقايعى است كه پيش از اين اتفاق افتاده و هر كس بايد بداند كه اگر صدمه و گرفتارى براى ديگران فراهم كند ، خود بدان گرفتار خواهد شد ؛ و از پندهاى روزگار است كه بر كسان وارد مىگردد . اما هرگز براى ما عبرت نخواهد بود . به خدا سوگند ، من دوست مىداشتم كه حسين سر از تنش جدا نمىگرديد ، و روح در بدنش بود و چنانچه گاهى ما را به باد ناسزا مىگرفت ، ما وى را به مدح و ثنا نام مىبرديم . و اگر پيوند خود را با ما قطع مىكرد ، ما در پيوند خويش با او بيشتر مىكوشيديم . همچنان كه عادت او و ما چنين بود . اما چه بايد كرد با كسى كه شمشير بر روى ما كشد و اراده كند كه ما را به قتل رساند جز آنكه وى را از پاى درآوريم و از خود دفاع كنيم . در اين وقت عبد اللّه بن سايب كه در مجلس حاضر بود برخاست و گفت : چنانچه امروز فاطمه دخت پيامبر ( ص ) زنده بود و سر فرزند خويش حسين ( ع ) را مىديد ، سخت گريان مىشد .
پس عمرو بن سعيد از جا برخاست و در پاسخ عبد اللّه گفت : بدان كه ما به فاطمه از تو نزديكتريم .
پدرش عموى ما ، همسرش برادر ما و پسر او پسر ما بوده است . چنانچه فاطمه زنده بود چنين است كه تو مىگويى . براى فرزند خويش مىگريست و جگرش سوزان مىشد . اما كشندهء او را كه از خود دفاع مىكرده است هرگز ملامت نمىكرد .
كاروان اسيران را به سوى يزيد مىبرند
همين كه نامهء ابن زياد به يزيد رسيد ، بىدرنگ وى را پاسخ گفت و دستور داد ، سر حسين ( ع ) و ديگر سرها را كه با وى كشته شدهاند همراه با اثاثيه و زنان و خاندان آن حضرت را براى يزيد بفرستد . پس ابن زياد ابتدا سرها را به زحر بن قيس داد و در حالى كه ابا بردة بن عوف ازدى و طارق بن ابى ظبيان و جماعتى از اهالى كوفه همراه وى بودند براى يزيد ارسال داشت . آنگاه عبيد اللّه بگفت تا زنان و كودكان حسين ( ع ) را آماده كنند و دستور داد تا غل و زنجير به گردن على بن الحسين ( ع ) نهادند . در روايت ديگرى آمده است كه :
دستهاى آن حضرت را نيز بستند و آنها را همراه محضر بن ثعلبه عايذى و شمر بن ذى الجوشن و سوار بر چهارپايان مانند اسيران كفّار حركت داد تا در طول راه به سرهاى شهيدان رسيدند ، و سپس پيش يزيد بردند .
على بن حسين ( ع ) تا آنگاه كه به شام رسيدند در راه با هيچ يك از آنها سخن نگفت . همين كه به در قصر يزيد رسيدند ، محضر بن ثعلبه فرياد زد كه اينك محضر بن ثعلبه مردمان فرومايه و فريبكار را نزد امير مؤمنان آورده است . پس على بن حسين وى را پاسخ داد و گفت : ( آن كس كه مادر محضر زاييده بدتر و فرومايه است . )
زهرى مىگويد : سرها را پيش يزيد آوردند . وى كه در قصر جيرون بود ، همين كه سرها را از دور بديد