بجنگى ما نيز بجنگيم و با هر كه سازگار باشى ما نيز از در صلح درآييم ، تا آنگاه كه يزيد را دستگير كنيم و از مردمى كه بر تو و بر ما ستم كردند بيزارى جوييم . امام گفت : هيهات ، هيهات ، اى دغلبازان حيلهگر ، كه جز خدعه و نيرنگ و هوس خصلت ديگرى در وجود شما نيست . مگر باز اراده كردهايد آنچه را كه پيش از اين با پدر من به جا آورديد با من روا داريد ؟ نه ، هرگز چنين نيست . به پروردگار قسم ، هنوز جراحاتى كه از شهادت پدرم در دل من ظاهر گشته بهبودى نيافته . همين ديروز بود كه پدرم با اهل بيت به شهادت رسيدند .
هنوز مصيبتهاى رسول خدا ( ص ) و پدرم و برادرانم را از ياد نبرده و تلخى آن در دهان من موجود است و در سينهام جريان دارد و غم و اندوه اين مصيبتها حنجرهء مرا مىفشارد . من از شما مىخواهم كه نه به سود ما باشيد و نه به زيان ما . پس از آن گفت :
لا غروان قتل الحسين فشيخه * قد كان خيرا من حسين و اكرما
فلا تفرحوا يا اهل كوفان بالذى * اصاب حسينا كان ذالك اعظما
قتيل بشط النهر روحي فداؤه * جزاء الذي ارداه نار جهنما
رضينا منكم رأسا برأس * فلا لنا و لا علينا
در مجلس ابن زياد
سنان بن انس نخعى نزد ابن زياد بيامد و شعرى به اين شرح خواند :
اوقر ركابى فضة او ذهبا * اني قتلت السيد المحجبا
قتلت خير الناس أما و ابا * و خير هم إذ ينسبون نسبا
ابن زياد هيچ گونه توجهى به وى نكرد . گويند سنان بن انس اين اشعار را در كنار خيمهء عمر بن سعد خواند و ابن سعد در حالى كه وى را ديوانه مىخواند ، با چوبى كه در دست داشت بر وى بزد و گفت : به خدا چنانچه ابن زياد سخن تو را مىشنيد گردنت را مىزد . برخى بر اين عقيدهاند ، كسى كه اين شعر را نزد ابن سعد بخواند ، شمر بود . و بعضى گويند كه قاتل حسين ( ع ) نزد يزيد كه لعنت خدا بر او باد اين شعر را سروده بود . « و خدا از هر كس بهتر مىداند . »
پس ابن زياد كه لعنت خدا بر او باد ، در قصر دار الاماره نشست و براى ورود مردم بار عام داد و امر كرد سر مقدس حسين ( ع ) را بياورند . در اين موقع سر را پيش روى خود نهاده و به آن نگاه مىكرد و پوزخند مىزد و چوبى در دست داشت كه با آن به دندانهاى پيشين حضرت مىزد و مىگفت : حسين را دندانهاى نيكو بوده . اى ابو عبد اللّه چه زود پير شدى و ادامه داده گفت : اين جنگ در برابر جنگ بدر انجام گرفت .
پس انس بن مالك كه در آنجا حاضر بود در حالى كه مىگريست گفت : او شبيهترين مردم به پيمبر خدا ( ص ) بود . زيد بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا ( ص ) بود در كنار ابن زياد نشسته بود . وى كه مردى سالخورده بود ، همين كه مشاهده كرد كه چوب بر لبان آن حضرت مىزند به دو گفت : اى پسر زياد ، چوب خود را از اين لبهاى مبارك بردار . به خدايى كه جز او خدايى نيست سوگند كرارا مىديدم كه پيمبر خدا ( ص ) بر اين لبها بوسه مىزد . اين بگفت و به شدّت گريست . پس ابن زياد به وى گفت : خدا چشمانت را بگرياند . آيا گريه مىكنى كه خدا به ما فتح و پيروزى داده است . به خدا اگر نه اين بود كه تو پيرى سالخورده و خرف