تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
گشته‌اى و عقل خود را از دست داده‌اى گردنت را مىزدم . آنگاه زيد برخاست و رو كرد به مردم و گفت : اى مردم بدانيد كه بعد از اين شما بردگانيد . پسر فاطمه را كشتيد . تن به فرمان پسر مرجانه داديد . به خدا او كسى است كه نيكان شما را بكشد و بدانتان را برده سازد . نابود باد كسى كه تن به رسوايى دهد و به ذلت راضى گردد . سپس گفت : اى پسر زياد ، اكنون من حديثى را براى تو مىگويم كه بيش از اين تو را در خشم و غضب فرو خواهد برد . روزى پيمبر خدا ( ص ) را ديدم كه حسن را بر پاى راست و حسين را بر پاى چپ خويش نهاده و دستهاى خود را بر سر آن دو قرار داده بود و دعا مىكرد و مىگفت : بار الها اين دو كودك امانت من هستند و اين دو مؤمنان صالح را به تو مىسپارم . پس اى ابن زياد بنگر كه با امانت پيمبر خدا چگونه رفتار كردى .

زينب ( س ) و زين العابدين ( ع )

در اين موقع زنان و فرزندان حسين ( ع ) را بر ابن زياد وارد كردند . زينب ( س ) در حالى كه بدترين جامهء خويش را به تن كرده بود ناشناس به مجلس درآمد و در گوشه‌اى از قصر نشست و كنيزانش وى را در ميان گرفتند : ابن زياد گفت : اين زن كيست ؟ وى پاسخى نگفت و ابن زياد سخن خويش را سه بار تكرار كرد . اما بازهم پاسخى نشنيد . سرانجام يكى از كنيزانش گفت : اين بانو زينب ، دختر فاطمه دختر پيمبر خدا ( ص ) است . آنگاه عبيد الله بن زياد رو كرد به زينب ( س ) و كلماتى كه سراسر ناسزا و شماتت و زشتى و درشتى و گستاخى بر خدا و پيمبر خدا بود و خود مىرسانيد كه وى چه عنصر پست و پليدى است سخن گفت ، چنان كه گويى با اين سخن مىخواهد همه كس تصديق كنند كه وى زنازادهء پسر زنازاده است . پس گفت : حمد خدايى را كه شما را رسوا كرد و به كشتن داد و داستان شما را تكذيب كرد پس زينب ( س ) وى را پاسخ گفت ، و نشان داد كه وى فردى ياوه‌گوست . بدين ترتيب كه گفت : سپاس خداى را كه ما را به وسيلهء پيمبر خويش محمد ( ص ) گرامى داشت و از پليدى دور گردانيد و به كمال پاكى رسانيد . فاسق است كه رسوا مىشود و بدكار است كه تكذيبش مىكنند و چنين فردى ما نيستيم . ابن زياد گفت : كار خدا را نسبت به برادر و خاندانت چگونه ديدى ؟ زينب گفت : من جز نيكى از خداوند نديده‌ام . آنها قومى بودند كه خداوند شهادت را برايشان مقرر فرموده بود و به آرامگاه خويش رفتند و به زودى خداى تو را با ايشان در يك جا گرد آورد و ايشان با تو احتجاج و مخاصمت كنند . آن وقت خواهى ديد كه چه كسى پيروز گشته و چه كسى رستگار خواهد بود . اى پسر مرجانه مادرت عزادارت باد . ابن زياد از اين سخنان به شدت به خشم و هيجان آمد . عمرو بن حريث كه در مجلس حاضر بود همين كه انديشهء ابن زياد را داير بر آزار و يا قتل زينب ( س ) يافت ، از در عذرخواهى برآمد و به دو گفت : اى امير او زن است و زن را به سخن مؤاخذه و به خطا ملامت نمىكنند . در اين هنگام ابن زياد جهت فرونشاندن كينهء خود به گفتن ناسزا پرداخت و سخنانى بر زبان آورد كه خود بدان سزاوارتر بود . وى گفت : خدا برادر طغيانگرت و ياغيان سركش خاندانت را بكشت و اين موجب شفاى دل من است . زينب دلش بشكست و گريست و گفت : به جان خودم ، سالخورده‌ام ( بزرگ خاندانم ) را كشتى . شاخه‌هاى خاندان مرا بريدى و
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 190 | السيد محسن الأمين / حسين وجدانى