تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
ريشه‌ام را بركندى . پس چنانچه اين كار موجب شفاى دل توست ، پس شفا يافته‌اى . آنگاه زين العابدين على بن الحسين ( ع ) را نزد او آوردند . ابن زياد از او پرسيد : تو كيستى ؟ وى پاسخ داد : على بن حسين . - مگر خدا على بن حسين را نكشت ؟ - برادرى داشتم كه او را نيز على مىگفتند و مردم او را كشتند . - خدا او را كشت . على بن حسين گفت : « بله ، خدا جان كسان را هنگام مردنشان مىگيرد . » ابن زياد كه در خشم و غضب فرو رفته بود گفت : تو اين قدر جرى هستى كه جواب مرا بدهى ؟ و هنوز برايت قدرتى مانده كه سخن مرا رد كنى ؟ ، او را ببريد و گردنش را بزنيد . پس عمه‌اش زينب از جا برخاست و او را به برگرفت و خطاب به ابن زياد گفت : اى پسر زياد ، اين همه خون كه از ما ريختى تو را كافى نيست ؟ به خدا از على جدا نخواهم شد . اگر او را مىكشى ، مرا نيز با وى بكش . در اين وقت على بن حسين ( ع ) به عمهء خويش گفت : خاموش باش تا من او را جواب گويم . سپس رو كرد به عبيد اللّه و گفت : « اى پسر زياد تو مرا به قتل تهديد مىكنى ؟ هنوز بر تو روشن نشده است كه ما از مرگ بيم نداريم . مگر ندانسته‌اى كه كشته شدن عادت ما و شهادت كرامت و بزرگوارى ماست ؟ آنگاه ابن زياد دستور داد ، على بن الحسين ( ع ) و اهل بيت را به خانه‌اى كه جنب مسجد اعظم كوفه بود جاى دادند . زينب دختر على ( ع ) گفت : ( جز كنيزان و بندگان به ديدار ما نيايند . زيرا كه آنها اسير هستند و ما نيز اسيرانيم . ) پس از اين ماجرا عبيد اللّه بن زياد امر كرد سر مطهّر حسين ( ع ) را در كوچه‌هاى كوفه و ميان قبايل بگردانند . آنان اين امر را انجام دادند و سپس سر را به قصر دار الامارة بازگردانيدند . آنگاه ابن زياد دستور داد سرهاى همهء شهدا را بر بالاى چوب نصب كنند . و اين نخستين بار در اسلام بود كه پس از مسلم بن عقيل در كوفه سر شهيدى را بر بالاى چوب نصب كردند .

ابن زياد به يزيد و عمرو بن سعيد مژده مىدهد

عبيد اللّه بن زياد نامه‌اى براى يزيد فرستاد و خبر كشته شدن حسين ( ع ) و اسارت اهل بيت آن حضرت را به اطلاع وى رساند و نيز در پى عبد الملك بن حارث سلحى فرستاد و به وى دستور داد ، به مدينه رود و به عمرو بن سعيد بن عاص كه از بنى اميه و در آن موقع حاكم اين شهر بود مژدهء كشتن حسين ( ع ) را به او برساند . و به وى گفت : سعى كن پيش از تو كسى اين خبر را به او نرساند . عبد الملك سلحى گويد : بر مركب خويش نشسته و به طرف مدينه به راه افتادم . ديرى نپاييد كه مردى از قريش را بديدم . وى اخبار را از من جويا شد گفتم ، خبرى دارم كه مىتوانى نزد امير بشنوى . وى بيدرنگ گفت : « انّا للّه و انّا اليه راجعون » به خدا حسين كشته شد . عبد الملك مىگويد : همين كه بر عمرو بن سعيد وارد شدم ، پرسيد : چه آورده‌اى ؟ گفتم : خبر كشته شدن حسين بن على را آورده‌ام . وى گفت : اين خبر را به اطلاع مردم برسان . پس من دستور او را انجام دادم . از اين خبر فرياد ضجّه و شيون از بنى هاشم برخاست ، چندان كه تا آن موقع هرگز چنان سوگوارى و عزايى نديده بودم . آنگاه نزد