تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
در اين هنگام پسرى از خاندان امام از خيمه‌ها بيرون آمد . نامش محمد بن ابى سعيد بن عقيل بود . دو مرواريد در گوش داشت كه وقتى به يك سو مىنگريست در حركت بود ، و چوبى به دست داشت . وحشت زده بود و به راست و چپ مىنگريست . در اين موقع ناگهان هانى بن ثبيت حضرمى بيامد و بر وى حمله برد و با شمشير او را بزد و از پاى در آورد . همين كه مادرش شهر بانويه وى را بدين حال ديد چندان در غم و اندوه شد كه گويى از هوش برفت . حسين ( ع ) در اين موقع ندا سر داد : آيا كسى هست كه از حرم پيمبر خدا دفاع كند ؟ آيا هيچ يكتاپرستى يافت مىشود كه در بارهء ما ترس از خدا داشته باشد ؟ آيا هيچ فريادرسى هست كه به فرياد ما رسد ؟ آيا كسى هست كه براى خدا به يارى ما بشتابد ؟ زنها با شنيدن اين سخنان گريه و زارى سردادند . پس حسين ( ع ) به خيمه‌گاه آمد و به زينب گفت : فرزند كوچك مرا بياور تا با او وداع كنم . زينب كودك وى را كه نامش عبد اللّه و مادرش رباب دختر امرئ القيس بود ، نزد حسين آورد . آن حضرت وى را در آغوش گرفت . همين كه خواست وى را ببوسد ، ناگاه حرملة بن كاهل اسدى وى را هدف تير قرار داد ، كه تير در حلق كودك جاى گرفت و در همان دم جان سپرد . حسين ( ع ) به زينب گفت : اين كودك را بگير . آنگاه دست خود را زير گلوى او گرفت و چون دستش از خون پر شد به سوى آسمان پاشيد و گفت : اين مصائب بر من آسان است ، زيرا در راه خداست و خداى مىبيند . پس وى را بياورد و در كنار شهيدان ديگر اهل بيت خود نهاد . در روايت ديگرى آمده است كه حسين ( ع ) با نيام شمشير خويش گودى در زمين كند و آن كودك را كه به خون خويش آغشته بود دفن كرد . حسين ( ع ) تشنه بود ، و تشنگى وى سخت شد . نزديك آمد كه آب بنوشد . حصين بن تميم تيرى سوى وى انداخت ، كه به دهان شريف آن حضرت خورد . خون از دهان خويش مىگرفت و به هوا مىافكند . پس قوم از هر سو بر او حمله و اردوگاه وى را محاصره كردند . وقتى كه تشنگى بر وى سخت شد بر مركب خويش نشست و به سوى فرات روان گرديد . سپس سواران پيش آمدند و راه را بر او بستند . يكى از بنى ابان بن دارم گفت : واى بر شما ميان وى و فرات حايل شويد كه نتوانند به آب دست يابند . پس ميان حسين ( ع ) و فرات حايل شدند . حسين ( ع ) گفت : « بار الها تشنه‌اش بدار . » به روايت ديگرى ، گفت : خدايا او را تشنه بميران و از آمرزش خود وى را محروم ساز . پس مرد دارمى كه در خشم فرو رفته بود تيرى بينداخت و آن را در زير چانهء شريف آن حضرت جاى داد . حسين ( ع ) تير را بيرون كشيد و دو دست خود را بگشود كه از خون پر شد و به سوى آسمان پاشيد . آنگاه حمد خدا و ثناى او كرد . سپس گفت : بار الها از رفتارى كه با پسر دختر پيمبرت مىكنند شكايت به تو مىآورم . حسين ( ع ) به جاى خويش بازگشت تشنگى بر وى سخت شده بود . شمر بن ذى الجوشن با گروهى از همراهان خويش پيش آمدند و آن حضرت را محاصره كردند . پس مردى از آنان كه نامش مالك بن نسر كندى بود با سرعت خود را به وى نزديك ساخت و در حالى كه به حسين ( ع ) دشنام مىداد شمشير بر سر مبارك آن حضرت بزد . كلاه آن حضرت شكافت و شمشير بر سر مقدسش رسيد و خون جارى شد ، چندان كه آن كلاه از خون پر گشت . سپس آن كلاه را به يك سو انداخت پارچه‌اى خواست و سر را ببست و كلاه ديگرى خواست و بر سر نهاد و عمامه‌اى بر آن بست . مالك بن يسر كندى آن كلاه پرخون را كه از خز بود
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 175 | السيد محسن الأمين / حسين وجدانى